هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

خورشید من

روز اختران تابناک عالم ...

خدایا امشب برای تو می نویسم برای تو که همیشه بهترین ها را برایم خواستی . دختر را برایم برگزیدی چون حساسم چون روحیه ای خاص دارم . شکرت که هلیا را از آن من کردی دختری از جنس خورشید از پاکی باران و از زلالی آب ! بهترین و خاص ترین دختری که دیدم . بامحبت باوجود و از جنس خودم . سپاس و سپاس از رحمت بیکرانت ...
28 شهريور 1391

بوسه ای زیبا

دخترم ! مهتاب آرزوهای من ! بوسه ات زندگی می بخشد آرامش می دهد من و پدر را می بوسی . بوسه ای که تازه هست بی ریا پاک  . درست مثل برق چشمانت ! نازنینم چه زود همه محبت های مارا جبران کردی باهمین یک بوسه امروزت بر گونه من و پدرت . دوستت دارم زیاد . بد نیست بدانی پدرت در پشت پلک های بسته اش شیرینی بوسه ات را حس می کند و در جواب سوالم که پرسیدم به چه می خندی ؟ این را فهمیدم ..... نازنینم نازکتر از برگ گل مهربانی هایت را عاشقم . ...
8 شهريور 1391

خانه بازی من و تو

باز هم خانه بازی ! لحظاتی شیرین برای تو و من . جایی جدا از آشپزخانه تلفن جارو اتاقت و خانه . بعد از سه هفته رفتیم خانه بازی . خوش گذشت آب بازی کردیم رنگ بازی . چه خوب که دونفری بازی می کنیم و فقط ساعت بازی تو در نظر گرفته میشود جان دلم شیرینم می خواهمت بسیار... دست خاله بیتا درد نکنه که سنگ تموم گذاشت... ...
27 مرداد 1391

رنگارنگ

عصر تابستون هیچ چیز بهتر از آب بازی و سرگرم کردن بچه ها با رنگ نیست . هلیا رنگ بازی می کنه به ذهنم خطور می کنه آرد هم خوبه . آرد رو میارم و از بالاسر هلیا شروع به پاشیدن می کنم مثلا برف می باره و شروع به خووندن شعر نی نی توی حیاطه چشمش به آسمونه منتظر برف بیاد از ابر دونه دونه . به ابر میگه چرا کم برف میباری برامون زمستونه لم نده بیکاری تو آسمون . برفای دیروز تو هی چیکه چیکه آب شد اون آب برفی که ساخته بودم خراب  شد برفای سردتر بریزتوی حیاط خونه . برفی که زود آب نشه  یکی دو روز بمونه . و این عکسای هلیا در حین پاشیدن آرد .. و این هم بعد از حموم و اثرات رنگ بازی ... ...
24 مرداد 1391

الله نگهدارت نازنینم

پدر و دختر! عشقی که برابم تازه است خوش رنگ است مومن است و خدایی است . هلیا بدو بدو در اتاقش توی کشوی کمدش پا بلندی می کند سجاده را برمی دارد مهر را بر می دارد و به سمت هال می دود . کمی آن طرفتر پدر می ایستد و با گفتن الله اکبر پدر قامت می بندد و چشم از پدر بر نمی دارد سجده می کند و من آب می شوم در میان دستان قشنگش ... ذوق می کنم از نمازش ... شکر می کنم از بودنش ...بال میگشایم برای روح پاکش ...   ...
24 مرداد 1391

زلزله تلخ آذریایجان شرقی...

زمین می لرزد ، زمان می لرزد، آسمان و کوه و دشت می لرزد . و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، میان های وهوی مردمی غریب ، تکیه داده ام به خانه ای ، که با دست های زمینی خود ، محلی برای آرامش و سکون ساخته ام ! نفسِ روزه دار مردم اهر و ورزقان و هریس در ساعت 4:50 ، خبر از نفسِ ساعت 4:55نداشت . ...
24 مرداد 1391

طعم خوش قولی

  از صبح دوسه بار به دخترم گفتم می برمت شن بازی!بعدظهره هلیا از پله آشپز خونه بالا رفته می خواد بیاد پایین اما با کله . پدرش نشسته تا بهش یاد بده که با پا پایین بیاد اما مرغ یه پا داره وکار خودشو انجام میده هیچکدووم حالی واسه بیرون رفتن نداریم .. وجدانم راضی نمیشه کلاه سر دخترکم بذارم ولش کن بابا حالا از کجا می فهمه شن بازی یعنی چی ؟ بعد از کلی کلنجار با خودم حس مادری پیروز میشه با این دلیل که دخترم نمی فهمه اما من که می فهم بد قولی یعنی چی .می ریم لب آب شن بازی می کنیم اب بازیمی کنیمهر کی رد میشه یه لپی از هلیا میگیره و هلیامیگه ددد . یادم میاد مجرد که بودم آرزوی یه بچه شیرین رو داشتم خدایا سپاسگزارم که دعامو اجابت کردی بزرگی...
24 مرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد