هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

خورشید من

جشن بادبادک ها . روز جهانی کودک

بنر تبلیغاتی روز جهانی کودک در میدان ساحلی خود نمایی می کند . جشن بادبادک ها . دوست دارم کودکم را به این جشن ببرم تا از کودکیش لذت ببرد . به همراه کودکم عقب تاکسی تلفنی نشسته ایم متوجه می شوم هلیا با کمربند کارهایی می کند . جان مادر می خواهد کمربند ببندد . به سمت ساحلی می رویم به بادباک های آسمان نگاه می کند کشته این ذوق های کودکانه اش هستم.. کمی می چرخد می خندد می نشیند . دست در دست هم به ایستگاه بازی می رویم . بازی عمو زنجیرباف . کارهای روزانه را بلند بلند می خوانیم با گفتن مسواک ! هلیایم دست دردهان مسواک می زند کمی آنطرفتر ایستگا نقاشی هست . هلیا دوان دوان به سمت مداد شمعی می رود و شروع به کشیدن می کند دو د...
18 مهر 1391

جگرم می سوزد

جگرم می سوزد . فلبم را خنجر کشیده اند . هلیا را خواب کرده ام تا به خرید خانه ام برسم . مشغول جدا کردن میوه ها هستم و به هلیا فکر می کنم به آخرین باری که با پاره تنم به اینجا آمده بودیم برایم خیار جدا می کرد و با شوق وافر آن را درون کیسه می گذاشت . دخترکی آن طرفتر بر روی کالسکه اش ایستاده مادرش را صدا می کند به همان زبان هلیا . هم سن هلیاست . مادرش کنارش ایستاده متعجبم . جواب دخترک را نمی دهد چرا؟ ناگهان متوجه زبان اشاره مادرش می شوم . ای خدا شکر به خاطر هرچیزی که به من دادی و ندادی . بغض گلویم را می فشارد . اگر من زبان نداشتم شنوا نبودم ؟ دخترک را هلیا می بینم دلم می خواهد هزاران بار بغلش کنم و بگویم جان مادر .عمر مادر . دوستت دارم . چقدر سخ...
17 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد