هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

خورشید من

ابتکار

مشغول آماده کردن افطاری هستم هلیا توی دست و پامه . کبریت رو بهش می دم تا چند دقیقه ای ساکت بمونه همه کبریت ها رو می ریزه بیرون و بدو بدو میره . با قطره مولتی ویتامین بر می گرده می خواهم یادش بدهم که می تواند کبریت ها را درون بطری بریزد اما قبل از من این کار را خودش انجام می دهد تا آخرین چوب کبریت .... فدای ابتکارت فدای بوسه هایت فدای دوغ خوردنت که با اووووووووووو می فهمانی که دوغ می خواهی .... ...
10 مرداد 1391

بخوان ...

می خواهیم به مهمانی برویم هلیا آماده باش منتظر من و پدرشه . فاصله من و پدر را فقط می دود به کنارم می آید مقابل میز آرایشم ایستاده ام هلیا دست دراز می کند می خواهد چیزی بردارد نکند لوازم آرایشم را می خواهد ابدا دوست ندارم این چیزها بازی دستش باشد لحظه ای مکث ! خدایا شکرت کتاب روی میز را برداشت ورق می زند و پیش خودش حرف می زند و می خندد. خوشحالم خوشبختم که مادر توام باعث افتخار قلبمی هلیای مادر! ممنونم که کتاب را انتخاب کردی عزیز دلم نازنینم همه کتابهای دنیا را برایت می خرم فقط بخوان و یاد بگیر ....
6 مرداد 1391

تقلید از پدر

سبد لباس کثیفها رو بردم تا بندازم توی لباسشویی به ته سبد که می رسم یه خروار از جوراب های هلیا رو می بینم اندکی تامل ! می فهم که کار خود هلیاست به تقلید از پدر جوراب هایش را داخل سبد انداخته . فدای تقلیدتم عزیزم که با حاضر شدن پدر عطرش را بدستش می دهی که عطر بزند نیم وجبی از کجا عطر مردانه را تشخیص می دهی ...
26 تير 1391

بازی و خانه بازی

یادمه یه دوست خوبی نصیحتم کرد و گفت سعی کن تو زندگی اون نقاشی باشی که با یه مداد سیاه کوچولو بهترین طرح سیاه وسفید رو می زنه . مهم نیست چند تا رنگ داشته باشیم مهم اینه که نقاش ماهری باشیم . نازنینم نقاش ماهری باش حتی با یه مداد کوچولو... ...
24 تير 1391

بدون شرح

جانم شیرینم تصویرت پشت چشمانم جامانده . بعد از کلی جستجو بالاخره یه کارتن از شیرخشکت رو پیدا کردم خوشحالم که موفق شدم . هوا تاریک شده . می ایستم و دور و بر را نگاه می کنم تا ماشین را ببینم چشمانم به دو تا دستمی خوردکه با اشتیاق زیاد داره برام بای بای می کنه ! شک ندارم که دست های هلیای منه همه بود ونبودم . مادر به قربانت که مرا وسطآن همه جمعیت دیدی.قشنگم ارزش همه چیز را داری حتی گذشتن از جانم را ! همه شیر خشکهایت گوارای جانت . جوهرهوجودمن هم گوارایت ... ...
9 تير 1391

برگه یادگاری عزیزان

خدایا ! نگذار گرسنه بماند دل و چشمش را سیر کن نگذار از زندگی خسته شود و اگر شد با یادی شیرین خستگی هایش را از تنش بیرون کن . کمک کن خوب نفس بکشد و خوب بشنود ...و شیرینی با تو بودن را به خاطر بسپارد . دوست دارم عمو امید و بابا بزرگ. ...
9 تير 1391

مثل پارسال ...

عزیزم مادرم جانم پاره تنم بدنم گر رفته صدای تپش قلبمو می شنوم بی تابم همه خوابند اما من بیدارم شوق وصالت آتش به همه وجودم زده تمام مسیر هال رو می روم و می آیم ای خدا زودتر صیح بشه ساعت یکه دو شد سه شد ای وای چقدر دیر می گذره همه این نه ماه به کنار این ساعات آخر هم به کنار ! کنترل از دستم خارجه . شاید خوابم شاید رویاست خدایا شکر که بارداری نه ماهه اگه نه ماه وچند روز بود دیوانه میشدماز وصالت .اواره میشدم هلیا دخترم جانم مهتابم دلم می خواست قطرات اشکم روی صحفه وبلاگت نمایان میشد اشک شوق من بهبرای تو !زندگی من ! بزرگترین هدیه خدایی باورم نیست امسال در کنارمی توی پارک تختت جمع شدی وخوابیدی عاشقتم مادر .به راستی چراحالا هم دگرگون هستم مثل پار...
9 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد