هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

خورشید من

نخستین دیدار

ای که با آمدنت زیباترین لحظه عمرم را رقم زدی . ای که با آمدنت عطر زندگی بوی دگری یافت . ای که با شکوفایت سپیدی رنگ روشنتری گرفت . ای که با همدم شدنت وا ژه هاجلوه ای دگر گرفت. ای بهترین ارمغان زندگی با آمدنت به من آموختی زندگی با عشق گذر لحظه ها نیست بلکه عطر وبوی دگرست . فرزند نازنینم ! مرا رفتنیست و تو خواهی زیست من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توانم بود تلاش کردم انسان باشم وتو هم دلبندم اینچنین باش .... اما تا به چرخش دورانم این آرزوها را برایت خواهانم . برایت از طلا تختی وراهی رو به خوشبختی برایت عمر نوحی را وقار همچو کوهی را برایت صبر ایوبی را حیات مملو از خوبی...
7 آذر 1391

چرخش عقربه ساعت

عقربه ساعت که از نه ونیم به آنطرفتر می چرخد هلیای من هم با عقربه ها می چرخد تلو تلو می خورد حواسمان باشد در امان است اما بد به حال وقتیکه مهمان داشته باشیم و عقربه کمی نزدیک به یازده شب بخرچد!دیگر با وجود ماهم در امان نیست به میز می خورد و چشم چون دریایش کبود می شود  و مرا در هاله ای از غم فرو می برد .   ...
1 آذر 1391

میوه مورد علاقه دخترم

در توانم نیست هم مرد باشم هم زن !  مادرم را حال درک می کنم هرگز او نتوانم شد . از خرید تره بار بازگشته ایم خرید ها را در جایشان می گذارم هلیا نیست . به دنبالش می گردم جان مادر ! گوشه ایی نشسته از بین میوه ها موز را انتخاب کرده و مشغول له کردن موزها به همان شیوه مادر ست . نازکترینم لیوان و چنگالت را چگونه از ظرفشویی برداشتی ؟ مادر به قربان هوش و ذکاوتت! نوش جانت ... ...
30 مهر 1391

مرد من

مرد من ! خوب شو . به خاطر خدا دوباره سلامت شو  . این چند روز مرا در خود غرق کرده  . غرق در خستگی و تکاپوی درد گردنت . حتی رانندگی هم آزارم می دهد . بهترینم سلامت باش ... به خاطرم مواظب خودت باش ...
30 مهر 1391

گاهی ....

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کس که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده به شکست می رود گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه نشست می رود اینجا کسی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای . وقتی میان طایفه ای پست می رود هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ ! برما هر آنچه لایقمان هست می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست که بی نشانه به شصت می رود بیراهه ها به مقصود خود ساده می رسند اما مسیر جاده یه بن بست می رود ...
22 مهر 1391

جغرافیای سنگ ها

عصر غم انگیز جمعه . سراسر دلتنگی و انتظار ! دخترک زیبایم را به دیدار خانواده پدری برده ام . این سنگهای مقابل درب خانه می تواند اندکی ما را سرگرم کند . هلیا را بدون کفش بر روی این سنگها حرکت می دهم تا معنای زبری و برآمدگی سنگها را بفهمد . رهایش می کنم تا کودکی کند همانکونه که خودم در خاک می غلتیدم بازی می کردم . آرام جانم پاهایت راه درازی از زندگی را در پیش دارد بگذار قوی باشد ... به حیاط باز می گردیم . . کوچک اما دختر روح گشاده ام پا در کفش بزرگتر می کند می خواهد راه برود همه مواظب اویند اما من مواظب کودکیش هستم . می خواهد همه چیز را امتحان کند . کودکی کن !مادر در پس توست . هوادارت در مقابل همه ج...
22 مهر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد