هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

خورشید من

اگر فرصت داشتم

  اگر فرصت داشتم... اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم ... به جای آنکه انگشت اشاره ام را به طرف او بگیرم در کنارش انگشتانم را در رنگ فرو می بردم و برایش نقاشی میکردم... اگر فرصت داشتم دوباره کودکم را بزرگ کنم...به جای غلط گیری به فکر ایجاد ارتباط بهتر و بیشتر بودم... بیشتر ازینکه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه میکردم... سعی میکردم در باره اش کمتر بدانم اما بیشتر به او توجه کنم... به جای اصول راه رفتن اصول دویدن و پرواز کردن را تمرین میکردم... از جدی بازی کردن دست بر میداشتم و بازی را جدی میگرفتم با او در مزارع بیشتری میدویدم و به ستارگان بیشتری خیره میشدم... بیشتر در آغوشش میگرفتم و کمتر او را به زور میکشیدم.....
8 تير 1391

به تکرار بگو بابا !

  طفلکم هلیای من ! نانت داغ و آبت همیشه خنک باشد . عزیزم امروز به تکرار می گفتی بابا ! ازاین کلمه سیر نمیشدی حتی موقع خواب می گفتی بابا. جان مادر همه چیزم دوباره و دوباره بگو بابا . بزرگ هم که شوی از گفتن این کلمه ات شاد می شوم ذوق می کنم به جای مادرت هم بگو بابا! امشب شب تولد سرور همه باباهاست کسی که بزرگیش و شجاعتش هزاران سال است که ماندگار است امشب شب تولد سرورمان حسین(ع) است . ناز مادر ! به حق امام حسین آرزو می کنم همه جا بابایت را صدا کنی و بشنوی جان دل بابا . دخترم بابا عاشق توست . می فهم ! از نگاهش از حوصله اش از گذران وقتش با تو از شوق کلامش که می خواهد دوباره صدایش کنی . پدر دختریتان گوارای وجودتان . من ذوق می کنم از تو...
4 تير 1391

کبوتران ذهن من!

عزیزم دختر ظریف و عاقلم مامانم تصویرت پشت این صحفه مونده روبروی دریا نشستی پاهاتو دراز کردی امواج دریا خوشحالت کرده سرحال شدی شن ها رو بین دوانگشت سبابه و شصتت گرفتی وانگار که داری جنس پارچه امتحان می کنی شن ها رو تو دستت لمس می کنی اما عاقلی و دستت رو به طرف دهانت نمی بری نازکم از کجا می فهمی این خوردنی نیست قربون سر تا پایت برم جان مادر . امید دل غریبم . تو از غریبی نجاتم دادی غم دور از وطن بودن رو فراری دادی. عزیزم فقط و فقط می خوام لحظاتم با تو سپری بشه نازنینم چه خوب بازی کردن رو یاد گرفتی . تصویر اون پاهای قشنگت وقتیکه تو آب میزدی توی ذهنمه و گامهای بلندتکهراه رفتن خان دایی رو در ذهنم مجسم می کنه همه و همه برام شگفت انگیزه ! دخترم کی ب...
4 تير 1391

کدبانو منزل

دختر برکت هر خونه ای هست مخصوصا ازاین نوع که مشتاق کمک به مادر باشه دستت درد نکنه مامان جان . همه خونه تمیز شد حالا چرا گریه می کنی قربون حالت انگشتات برم عسل عسلی باغ گلی دختر طلای مادر... ...
4 تير 1391

چند قدم اما استوار

جانم زیر قدمهایت جا مانده استوار قدم بردار محکم قدم بردار تا جانم را همیشگی کنی جان مادر! نازنینم هر ذره وجودم فدای پنج شش قدم مستقلی که برمیداری این پاهای قشنگت کی بزرگ شد مگر من در خوابم بودم که چنین شکوفا شده ای ؟ همه هستی من فدای تو شیطنت هایت ! ریخت و پاش و جیغ زدن هایت . عمر مادر شیرینم می بوسمت هزاران و هزاران بار ...
1 تير 1391

همسرم ...

آمدنت را یادم نیست. بیصدا آمدی بی انکه من بدانم بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم اما اکنون ذره ذره ی وجودم ماندنت را تمنا میکند مهمان نا خوانده ی قلبم بمان که ماندنت را سخت دوست دارم بمان برای باور من که لحظه لحظه ی زندگی خویش را با تو پیوند زده ام بمان که سخت دوستت دارم سخت نیازت دارم در کوره راه های زندگیم در پیچ و تاب این آدمها فقط تو را باور دارم نمی دانی مواظبتت از ما چقدر شیرین است عشقت بودنت همراهیت تکیه گاه بودنت را می ستایم بهترینی جذابترینی . دوستت دارم هزاران بار خوشحالم که خداوند مرا از آن تو آفرید . ...
26 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد