هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

خورشید من

صبحانه خوردن ..

هلیا یه روز در میون صبحانه تخم مرغ می خوره امروز می خواستم براش نیمرو کنم تخم مرغ رو ازم گرفت گفت میخوام مث قدقدی با مداد رنگی تخم رنگ کنم .یه کم مداد شمعی کشید زیاد مشخص نشد پیشنهاد رنگ کردم زیاد مسلط به تخم مرغ نبود گرفتم تو دستم و هلیا رنگ می کرد  و نیمرو می خورد ناخن های مامان رو لاک زد خیلی می خواستم مطلب درباره مشام هلیا بذارم . این روزها هلیا هرچیزی رو بو می کنه . سوار تاکسی میشیم میگه بوهه ماشین سواری میاد تو آسانسور میگه بوهه آسانسور میاد و با کلاهش بینی قشنگشو می گیره . میگو پاک می کردم   مدام نق میزد که بوی دریا میاد بندازش آشغالی . بوی رب رو دوست نداره بوی ع...
4 شهريور 1392

دیالوگ 9

استاد ویلون - سلام عمو خوبی ؟ اسمت چیه ؟ هلیا - بی محلی استاد - چندسالته ؟ هلیا - دو سالمه پانوشت - استاد ویلون همسر
1 شهريور 1392

خمیر بازی و قصه دارکوب

عصر اول شهریور که بوی پاییز رو با خودش میاره می توونه با خمیر بازی با دختری که می خواد همه توجهت به اون باشه دلپذیرتر بشه . یه کم دست ورزی کردیم هلیا خمیرها رو تکه تکه کرد . مخم جرقه ای زد که قصه سازی بکنم .  یه دماغ واسه ننه پیرزن قصه ساختم   ننه پیرزن دو تا ابرو هم گذاشت  به اضافه لب که کنده شد از نظر هلیا عصا زنون خصیصه اصلی پیرزنهاست چون گفت مامان ننه پیرزن عصازنون نداره بعد از پیرزن بازی یه سرباز فراکلین ساختیم یه کلاه هم واسه دارکوب تازه متولد شده ساختیم و قصه از این قرار شد که یه سرباز داشت نگهبانی میداد که چشمش به دارکوب خورد دارکوب کوچولو گفت اه اه اه آقا سرباز شما هم کلاه داری ؟ مثل کلاه من ....
30 مرداد 1392

عالم رویا

خواب دیدم توی یه گور دسته جمعی بین اجساد و حیوانات هستم از آدمای بیرون قبر می ترسیدم چشمامو بسته بودم تا گمان کنند مرده ام . از ترس نفسم بالا نمی اومد اصلا به حیواناتی که اطرافم بودند توجه نمی کردم همه فکرم آدمهای بالا سرم بود که ممکنه منو ببینند یه دفعه چیزی به دماغم خورد ترجیح می دادم یه مار باشه تا یه آدم . به سختی چشمامو باز کردم از خواب بیدار شدم دست هلیا به دماغم خورده بود تا ده دقیقه بدنم بی حس بود گوشم کر شده بود سرم سنگین بود ...   پانوشت - همیشه فکر می کردم از خزندگان قبر می ترسم اما حالا فهمیدم اون تو فقط به فکر اعمالت هستی
17 مرداد 1392

قصه

باز هم عصر طولانی تابستان با هلیا کوتاه شد . از کتابچه تصاویر چند تا شکل رو دخترم انتخاب کرد روی وایت برد درست کردیم بع به ذهنم رسید که با توجه به تصاویر قصه بسازم . یکی بود یکی نبود توی یه دهکده زیبا که خورشید خانم می تابید حیوانات زندگی می کردند یه گربه ای بود که اسمش سبیل بود سبیل به خرسه گفت میای والیبال بازی کنیم ( هلیا عشق والیباله ) خرسی گفت اما من که والیبال بلد نیستم سبیل با مهربونی به دوستش بازی رو یاد داد شروع  به بازی کردند تا غروب شد استراحت کردند و بستنی خوردند ( شکل توپ برداشته شد و بستنی درست کردیم ) از همدیگه با خوشحالی خداحافظی کردند چون دیگه شب شده بود و هر کسی باید می رفت خونه اش (هلیا جدیدا با هر خداحافظی گری...
9 مرداد 1392

20 رمضان 92

به یاد ٢٠ رمضان ٨٩ ... دست دخترک مو قشنگمان را گرفتیم رفتیم لب آب . ستاره ها را دید می زدیم موجهای پی در پی و باد شبانگاهی را استنشاق می کردیم . صدای گربه ای سکوتمان را شکست . گربه ای ملوس با چشمانی خاص . دخترک مهربانم گفت پیشی جان بیا کنارم بوست کنم نازت کنم چقدر هم شکل مامان و بابات هستی و من فقط مات گربه و هلیای مو قشنگم شده بودم . به راستی پیشی جان کنارش نشست و به حرفهای هلیا گوش می داد. پیشی جان الان برات قصه میگم لالا گل پونه یکی نبود . عزیزم دستمالکت کجاست ؟ سنجاب کوچولو کجاست ؟ خبرش داری سلامته ؟ و من هم همچنان محو هلیا و پیشی جان بودم . پیشی جان کم کم خوابید . به مرحمتی هلیا را به بهانه اینکه پیشی جان خوابیده راضی به رفتن کردم . آرا...
9 مرداد 1392

دیالوگ 8

هلیا - می خوام عروسی بشم مامان - می خوای عروس بشی ! هلیا - هاااااا. منو ببر عروسی مامان - عروسی کی ؟ هلیا - عروسی عمه . پانوشت - دلم از این دیالوگ گرفت          ...
5 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد