هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

خورشید من

بانكداري

لحظات شيرين مادري مثل طعم بهشته مخصوصا اگه مزين به صبر ايوب باشه . ساعت4 عصر و من مادر واقعا خواب آلودم كمرم از ريخت و باشهاي هليا فغان مي كشد اما كودك بهشتيم كشوي مدارك بيرون كشيده و  هرچه عابر بانك داشتيم را دور خودريخته  موبايلم هم كنارش . كارتها را يكي يكي به گوشه موبايل ميكشد زير لب چيزي ميگويد لحظه اي درنگ ... آقا چقد بكشم اين يعني نون بانكي خوردن   ...
3 خرداد 1392

کلاژ نخ

شنبه از راه رسيد و من كلاژ نخ را براي دخترم در نظر گفتم . ابتدا مقداري چسب چوب روي كاغذ ريختم بعد هليا با قلم مو چسب را بخش كرد رشته هاي نخ راكه از قبل يك سانت يك سانت بريده بودم كنار كاغذ گذاشتم  و اين گوي اين ميدان.. وسطاي كار بابا جهان اومد و كار نيمه موند تا يك هفته به بخچال زده ميشه و روزي چند بار هليا به قول خودش ميگه نِيگا كن... ...
3 خرداد 1392

شب آرزوها

دیشب شب آرزوها بود خیلی آرزوها دارم اما نمی دونم چرا فقط لذت بردن از زندگی رو دلم خواست منظورم تفکر مثبته !
27 ارديبهشت 1392

کافی نت

هلیای من. شیرین زبانم .خیلی دلم واسه وبلاگت تنگ شده کلی عکس و مطلب تازه دارم اما به علت کمبود وقت نمی توونم بذارم فقط الان تو کافی نتم بعد از سالها . یاد اولین چت با بدرت افتادم . کافی نت رو گذاشتی رو سرت از حرف زدن . داری انجیر می خوری فعلا باید برم به زودی خط اینترنت می گیرم و بیشتر برات می ن.یسم دوستت دارم
21 ارديبهشت 1392

مادر... بهترین اسم هستی

امروز روز منه . روز مادر ! روز تغییر کردن  پا به پای فرزندمان . خدایا ممنون که مادرم کردی . دخترم امروز از خواب بیدار شد . بوسیدم و گفت مامان جان دوستت دارم . این بهترین کادو از جانب هلیا برای منه . و اما همسرم عشقم کسیکه همیشه عشق و محبتش را در دل نگه می دارد و مثل من قلم بدست نمیشود . برایم نوشته بود روز زن بر خانم زحمتکشم مبارکباد . مادر نمونه بهت تبریک میگم که دختر خوبی برام تربیت کردی . ..
11 ارديبهشت 1392

دیالوگ 5

پدر - پیتزا بخوریم یا کباب ؟ مامان - فرقی نمی کنه هلیای خسته _ کباک کباااااااااااااااااااک بابالوش کباااااااااااااااااااااااک پانوشت ترکیدن مغز ما در فاصله کباب فروشی تا خانه بماند . هلیا به جای ضمیر اول شخص از ضمیر سوم شخص استفاده می کند  
26 فروردين 1392

اسباب کشی

این روزا پر کار و پرجنب جوش سپری میشه . قدمی دوباره برای زندگی هر سه ما . بازهم تلاش و تلاش ... روزها با فعالیت بسیار و شبها با فکر و خیال می گذره . اما انگار  خداوند توانی دوباره به من عطا کرده . چون هلیا از تب دو سه روزه خلاص شده . امروز خیلی روز خوبی بود هم به کارهام رسیدم هم در بین کارها با هلیا بازی می کردم . امشب قبل از خواب هلیا همه خستگی از تنم در رفت . دخترم نهال زندگیم تنها با انگشت در بینی من کردن قهقهه می زد می غلتید شادی می کرد و می گفت مامان جان عزیزم ...  امیدوارم خونه جدیدمون رو هلیا دوست داشته باشه هرچند کوچکتر از اینجاست . ما کنارت هستیم من و پدرت . هرگز نمی گذارم دلتنگ شوی جان من شکوفه قشنگم .. ... گاه...
26 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد