هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

خورشید من

نقاشی هلیا

چندی پیش بابای هلیا کتاب دویدم و دویدم رو به هلیا هدیه داد . همراه این کتاب یه کتاب کار هم بود . ما شکلهای کتاب کار رو قیچی کردیم و به سلیقه هلیا روی کاغذ چسبوندیم (دو هفته پیش ) امروز هم یه کاغذ بزرگ در اختیار دخترم گذاشتم یه چهل و پنج دقیقه ای سروصدای هلیا خوابید . رفتم تو اتاقش و از نقاشی هاش خیلی تعجب کردم یعنی باورم نشد که هلیا کشیده باشه . اگه نفر سومی تو خونه بود ابدا باورم نمیشد ...... به گفته خودش این کاسه دویدم و دویدمه این هم قلب مامان هلیاست البته از دیدن این تعجب نکردم دیروز برام قلب کشید و دست گذاشت روی قلبش گفت مامان این قلبه    این هم ماهی دویدم و دویدمه .... هلیا اوج افتخار ...
13 آذر 1392

10آذر92

مثلا صبح زود به علت کارهای زیاد می خواستم بزنم بیرون . قبل از خروج از خونه هلیا خانوم پای یخچال ... و ما بالجبار مشغول شستشو شدیم شد ده . بعد هم به علت قطع ارتباط سیستم بانکی کارهام به کندی انجام شد به علاوه هلیای دوسال و هفت ماهه  . حالا ماجراهای نقاش و برق کار و کابینت و.. بماند .در راه برگشت به خانه طی تماس تلفنی آقای همسر یه دست کت و شلوار از خانه به محل کار بردیم شد دو و نیم . و من هنوز زبان از روزه باز نکردم . بدو بدو با هلیا رفتیم رستوران . نمی دونستیم غذا رو چطوری بخوریم . بعد از خروج از رستوران هلیا یه دستت درد نکنه ای به آقا گفت که جیگر ترک شد . توی حیاط رستوران چند تا گلدون بود که هلیا با تک تک اونا احوالپرسی کردو توی ده...
12 آذر 1392

جشن بارونی

بین این همه بچه با کلی خرده کاغذ چه کیفی داره .... چقدر این بچه های قد و نیمقد که گاهی بد اخلاق کج جلق جیغ زن و مقلد و خود رای هستند به آدم انرژی مثبت می دهند مخصوصا تو هوای بارونی که لنگ کفشتو وسط حیاط پر از آب بارون پیدا کنی ... .. فدای خمار چشمات دخترک خود رای من .. هلیا در اوج خصوصیات دو تا سه ساله  ... خداوند صبر عطا کنه ... ...
2 آذر 1392

...

وقتی فکر می کنی شاید دفعه آخری باشه که می بینیش کلی دلتنگش میشی وقتی میای میای هی ازش دورتر میشی دلت بیشتر میگیره وقتی یادت میاد که چقدر اذیتش کردی عذاب وجدانت سه برابر میشه وقتی مادر میشی بیشتر درکش می کنی ...
28 آبان 1392

پاییز 92

... پاییز کویر در سایه مژگانت بی انتهاست ...     هلیا مشغول احوالپرسی با برفین البته به روش انگلیسی  (hello . how are u. nice to meet u . my name is hellya)   ...
28 آبان 1392

هلیای من ...

هلیای من امروز اولین روزی بود که شلوارتو خیس نکردی خودت خبر می دادی که جیش داری . نمی دونی چقدر خوشحالم دخترکم . روند توالت رفتنت خیلی کند پیش رفت اول نیم ساعت یه بار جیش می کردی کم کم شد یه ساعت یه بار و امروز دو ساعت یه بار شد . جایزه ها دو روزه برداشته شده . عمر شیرینم چقدر خوبه که هستی ترسی ندارم که بگم نفس از تو می گیرم
15 آبان 1392

دلنوشته

دخترم نفسم همه وجودم چه خوبه که هستی و تمام بودن مامان شدی . همه صبحها همه عصرها کنار زبان شیرینت سپری شدن برام لذت بخشه . روز به روز احساس می کنم بزرگتر میشی و دنیا رو بهتر می فهمی . امروز داشتم با مامان بتول صحبت می کردم از کارهای پیش رو می نالیدم نزدیکم ایستادی و گفتی این قدر غرغر نکنااا . عزیزم قشنگم خیلی مهربونی خیلی آدمها رو دوست داری . هیچوقت هیچ آدمی رو برات تشریح نخواهم کرد دنیا رو از دید خودت ببین . بدی و زشتی هیچ کس و هیچ چیز رو برات نمیگم . امشب با بابا رفتیم پارک . هر بچه ای که رد میشد می گفتی سلاااااام آقا پسر و یا اگه دختر بود می گفتی بیا باهام بازی کنیم بدو بیاااااا . بابا دیگه نفسش بند اومده بود . ذوق داشتنت رو تو چشماش...
7 آبان 1392

شوق مدرسه

کما کان مدرسه را دید می زنیم امروز صبح شیفت پسربچه ها بود هلیا گفت مامان پس بچه هایی که روسری مدرسه دارند کجان ؟ جواب دادم اونا ظهر میان . هلیا هر جایی که میره کیف قهوه ایش که مملو از از دفتر و مداد رنگی و کتابه می بره ولو توالت ... امیدوارم این شوق همیشگی باشه ....
7 آبان 1392

کار با آبرنگ

دفترنقاشی رو آورده آبرنگ هم برداشته می خواد نقاشی کنه . پس منم یا یه لیوان آب کنارش میشینتم هر رنگی رو که می گه روی قلموش حاضر می کنم بعد میگه این چی میشه ؟ میشه pink دوباره می گه این چی میشه ؟ میشه  red همین طور رنگها رو از خودش می پرسه خودش هم جواب می ده . بعد از اتمام کارش دور نقاشی های آبرنیگی رو خط میکشم ازش می پرسیدم دخترم چی کشیدی ؟ بالایی رو میگه یه ماهی بزرگ و پایینی رو هم میگه یه قارچه ... به مدت یه هفته به در یخچال زده میشه .   ...
6 آبان 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد