هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خورشید من

شمارش معکوس 24

روزهای زیبای پایانی سال ٩٢ روزهایی که یادم میره با هلیا فلش کارت کار کنم خودش میره فلش کارتها رو میاره و دایره وار می چینه . امروز هم باهم فلش کارتها رو چیدیم و بعد هواپیما ها رو آوردیم و فرودگاه بازی کردیم  من می گفتم هواپیمای خلبان هلیا می خواد بره پیش elbow و هلیا هم هواپیما رو می برد پیش کلمه ای که من گفتم دو تا شکلات هم برای وقت زیاد بازیمون اوردم تا هلیا خسته نشه  (جایزه )     خلبان هلیا میخواد تو فرودگاه شیر بخوره (نقل قول از هلیا ) همزمان موزیک هم گوش می کرد و به عکسش نگاه می کرد فداااااااااااش یشم باغ گلم هلیا جونم ...
5 اسفند 1392

درس خواندن مادرانه

مشغول خووندن کتاب داستان زبانم هستم . هلیا می خواد بترکه . بهش گفتم برو تو اتاق در رو ببند گریه کن . نیم ساعت بعد فقط میگه مامان ... و بعد سکوت ... یهو یه بویی از اتاقش اومد فهمیدم پی پی کرده بعد از اتمام کارش رفتم تو اتاق با چه صحنه ایی مواجه شدم دستهای هلیا تا مچ غرق در مدفوع . دکمه لباسشم باز کرده بود چه وضعیتی .... بردمش تو حمام دستهاشو شستم عصبانی نبودم چون می دونستم خواسته من درس نخوونم اما نقش یه مادر عصبانی رو بازی کردم بعد از اتمام شستشو  بهش گفتم هلیا دوست ندارم تو اتاق پی پی کنی و می بوسمش . تو بغلم خودشو می اندازه و میگه مرسی مامان از اینکه کار اشتباهمو بخشیدی و بوسم می کنه
4 اسفند 1392

دیالوگ 13

هلیا - مامان بهم بگو چرا روباه پرواز نمیکنه ؟ من - به نظر شما چرا روباه پرواز نمی کنه ؟ هلیا - چون پاهاش خیلی بزرگه نمیتوونه پرواز کنه
27 بهمن 1392

ابتکار ..

ماه پیش به ناچار با هلیا رفته بودیم آرایشگاه . در آینه مقابلم هلیا را می پاییدم  دمر بر مبل محو کار مانیکوریست بود .دیروز ناخن های مرا لاک زد بعد دوان دوان رفت خط کش آورد گفت دستتو به من بده می خوام چاقوش کنم .  دستانم را به بازی او سپردم اندکی بعد! از روند کارش با خط کش یادم به آرایشگاه آمد . گفتم مامان اسم بازیمون چیه ؟ گفت مثلا من خانوم آرایشگرم دیگه ... پانوشت - کارت های دید آموز مشاغل را از دوسالگی کار کردیم ...
25 بهمن 1392

تئاتر خاله بهار و روباه آوازه خوان

سومین تئاتری که رفتیم بسیار عالی و آموزنده بود موزیکال و شاد هلیا روی دسته صندلی نشسته بود دستهاش هم بالا تند تند دست میزد روباهه بهش اشاره کرد و گفت بیا طوطی بشو برو تو قلبم به قول روباهه قربون خنده بی ریختت برم بیقراری های امروز هلیا بماند که چقدر بی تاب این خروسه بود از صبح مرتبا تکرار میکرد مامان عصر شدها پاشو بریم نمایش خروس قندی . چه اشکها که نریخت چه صبری که نکردم تا امروز وقت عصر رو یاد گرفت .. امروز هم تمام شد .. ...
25 بهمن 1392

پله برقی

از در و دیوار شهر صدای گریه میاد. دلمان عجیب گرفته دست هلیا را گرفته و می رویم . کجا نمی دانیم . سر از کتاب شهر در آوردیم . ساعتی بین رمان های هرمان هریسه گشت زدیم . خریدی کردیم یه سری هم به زیتون که چه عرض کنم سالن مد و آرایش زدیم . هلیا در گوشم می گوید مامان چرا مثل این مامانا آرایشگاه نزدی خودم را همقد هلیا می کنم درگوشی میگم دوست ندارم ارایشگاه کنم اما دلم میخواد برم پله برقی . هلیا خیلی خوشحال میشه و از پله برقی چهار پنج بار متوالی بالا و پایین می َشویم .... ...
22 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد