هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خورشید من

بازی فواره ای

ﻧﻤﯿﺩﺍﻧم ﭼﺸﻤﺎﻧت ﺑﺎ ﻣﻦ ﭼه ﻣﯿﮑﻨﺪ ﻓﻘﻂ ﻭقتی ﮐه ﻧﮕﺎﻫم … ﻣﯿﮑﻨی ﭼﻨﺎن ﺩﻟم ﺍﺯ ﺷﯿﻄﻨت ﻧﮕﺎﻫت … ﻣﯿﻠﺮﺯﺩ ﮐه ﺣس ﻣﯿﮑﻨم ﭼﻘﺪﺭ ﺯﯾﺒﺎست … ﻓﺪﺍ ﺷﺪن ﺑﺮﺍی ﭼﺸﻤﻬﺎیی که … تمام دنیاست … دویدن زیر فواره پارکها بازی همیشگی من و هلیا در فصل تابستان ...
7 خرداد 1393

سفر بهاری

سفر به دیار با مشقتی به پیچ های جاده ... کاسکوی همسفر شاهچراغ و کیف جدید هلیا درخت توت درب حیاط پدر بزرگ خانه پدری و آجرهایش که هنوز دستنوشته بابا آب داد خودم بر آن پیداست دیوارهایی که شاهد همه هم و غم ما بود دیواری که اولین قدمهایم را با تکیه به آن برداشتم و اکنون پاره تنم برای اولین بار در آن بازی می کند آخرین تصویر خنده از ته دل هلیا در این سفر ... بعد از این عکس پای دخترم حین الاکلنگ بازی آسیب دید و سفر را بر ما تلخ کرد کاش خنده ات ادامه داشت جان مادر ... باز هم کوتاهی مرا ببخش ...همه چیزت را دوست دارم ...
30 ارديبهشت 1393

چهارمین تئاتر

جمعه عصر نیم  ساعت از سانس دوم تئاتر محاکمه گرگ و اقا شیره گذشته بود که به ورودی سالن رسیدیم ناچارا به سانس سوم که در اگر بود تشکیل بشه کشیده شدیم که بعدا اعلام کردند به دلیل نبود تماشاچی تشکیل نمیشه . اما با اصرار من و نق و نوف های هلیا فقط واسه شش نفر که اون هم خود پرسنل بودند اجرا شد این هم شنل قرمزی که هلیا رو خیلی دوست داشت ...
16 ارديبهشت 1393

....

دوست میدارمت از دیروز تا هنوز آفتاب هم اگر لب بام من غروب کند این تویی که هر لحظه از شرق حیاتم طلوع می کنی هلیای من ... ...
3 ارديبهشت 1393

اول اردیبهشت

همگی رفته بودیم یه امامزاده سرسبز بین کوهها . موقع برگشت همه رفته بودند فقط من بودم و یه خانم دیگه که فامیل ما نبود خیلی عصبی بودم وسایلها جامونده بود کیک تولدم رو که خواهرم برام گرفته بود از ما دزدیده بودند کلی وسیله و بار داشتم با خانم غریبه وسایلم رو تقسیم کردم . کم کم هوا داشت تاریک میشد اون جلوتر از من حرکت میکرد بار من خیلی سنگینتر بود از دامنه کوه به سختی بالا می رفتیم بهش گفتم موقع اومدن که می اومدی اینقدر هوا سرد بود؟ جواب داد اینجا ظهر هوا خیلی داغه اما شبا سرده . فریاد زد به قله رسیدم دیگه ندیدمش چند لحظه بعد منم به قله رسیدم یکدفعه پرت شدم به هوا خانمه رو میدیدم اما روی زمین بود به سرعت پایین می رفت اما من هوایی پایین می رفتم ترس...
3 ارديبهشت 1393

روز مادر

روز بزرگان عالم مبارک مادری حسی نیست که بتوونی بنویسی یا شرح بدی . مادری حسی است که با یه نگاه با یه امید و با اولین گریه و خنده اغاز میشه . با اولین گریه کودکت میخواهی دنیا را زیر و رو کنی و با اولین خنده اش دنیا را شادشاد می یابی . مادری یعنی اینکه نه تنها نسبت به بچه خودت بلکه به همه بچه ها یه حسی پیدا میکنی که در عالم مادیات نمی گنجه . مادری یعنی صبر حوصله و آنچه که قادر به توصیفش نیستم .  سومین سالگرد مادر بودنم مصادف شد با شب تولد هلیا نازم ... سه سال پیش این موقع خدا می داند و دلم ... انتظار و انتظار  
31 فروردين 1393

سعدی نامه

بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت  پانوشت - هرسال اول اردیبهشت سعدی نامه خواهیم داشت ...
31 فروردين 1393

خانه بازی

خوشحالم که موفق شدم خانه بازی را در بین برنامه هفتگی بگنجانم. امروز تقویت علوم پایه بود بازی با چراغ قوه و دلق رنگی و نقاشی روی اجسام نرم و سخت . دایره ای کشیدم و هلیا دورش را خط کشید و خورشیدی به زیبایی خودش به تصویر در آورد نقاشی هلیا روی سنگ و بنر باتشکر از خاله فرخنده که روز چهارشنبه ها  رو به خاطر کلاس زبانم به سه شنبه ها  موکول کرد ...
31 فروردين 1393

.........

 بین راهروهای کتابفروشی بدنبال کتابم ... هلیا مرتبا در رفت و آمد! از ذوق مداد رنگی جدیدش سر از پا نمی شناسد . صدای خنده اش مبدل به جیغ  . دهانش پر از خون . بند از دلم پاره . کاش بیشتر احتیاط کرده بودم کاش تمام حواسم به او بود کاش صدای خنده اش به گریه مبدل نمیشد . خودش یخ در کیسه گذاشته و در دهانش میگذارد . دلم پاره پاره می شود  
31 فروردين 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد