هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خورشید من

امروز ما

امروز اولین باری بود که برای هلیا به زبان خودش نقاشی کشیدم اما در محدوده اشکال و نقاشی هایش شکل ذرت و قلب را کشیدم و نام انگلیسی آنها را در کنارشان نوشتم هلیا هم به ابتکار خودش دست و پا و چشم و ابرو و دهان برایشان کشید درون این دایره هم هلیا مثلا اسم انگلیسی خیار رو نوشته و مثل من زیر نوشته اش خط کشیده ... همه لحظه هایت را دوست دارم شیرینم ... ...
27 فروردين 1393

اولین پست سال ٩٣

سال نو مبارک قبل از ظهر به قصد منگه کتاب زبانم روانه کوچه شدیم نرسیده به سرخیابان جوینده یابنده ی  فرفره شد آزمایش و تکرار . در مسیر باد در کتابخانه در زیر پنکه مسجد بعد از حمام خواستم مثل همیشه به هزار روش موهایش را شانه کنم از زیر سشوار طبق معمول فرار می کرد به ذهنم فرفره خطور کرد  .... و این بازی پر مصرف انرژی تا عصر به طور ناپیوسته ادامه داشت   به گفته هلیا مثل پره های هلکوپتر می چرخد ... به ذوق اکتشافی هلیا می ارزد ... ... زیباتر از هر زیبایی دخترم ... ...
18 فروردين 1393

آیا میدانستید...؟

آیا می دانستید پشه ماده برای تخمگذاری چون نیاز به خون دارد  پشه نر هم از شهد گلها تغذیه می کند پانوشت - در پاسخ به پرسش هلیا که چرا پشه منو نیش زده این کتاب تهیه شد . ...
18 فروردين 1393

...

آهای کافـه چی … در این روزهای پر رفت و بی آمد ندیدی عزیزی را کـه تمام ِ تلاشش در رفتـن بود و نماندن؟ این آخری ها خبر دیدنش را در کافـه ای بـه مـن دادند ؛ اگر رفتـه کـه هیچ اگر باز هم آمد تو ! قهوه ای تلخ تر از تمامی تلخ ها بـه حساب مـن برایش بریز , اگر از تلخی اش گلـه و شکایتی کرد بگو :فلانی گفت :این تلخی در برابر رفتنت هیچ است . بگو : کـه فلانی در بـه در این کافه بـه آن کافه در پی تو بود بی انصاف! آهای کافـه چی حواست با مـن است ؟ ...
11 فروردين 1393

شمارش معکوس 1

٢٨ اسفند ٩٢ بچه های فرهنگی ورزشی شهرداری استان با همکاری خانه بازی جشن بزرگ اسباب بازی برگزار کرده بود با این هدف که با توجه به خانه تکانی اسباب بازی های کهنه را ب بچه های بی بضاعت هدیه کنیم . به اتفاق هلیا ساعت پنج کنار ساحل حاضر شدیم همه بچه ها لباسای عید بر تن داشتند اما دختر من دوست داشت با لباس خرگوش شرکت کند ما هم به تصمیمش احترام گذاشتیم خوشبختانه چقدر مورد استقبال مسئولین قرار گرفت در ایستگاه نقاشی هلیا با هیچ کس شریک نشد و کارگردان خوب برنامه یه بسته مداد شمعی برایش آورد کم کم هلیا مداد شمعی ها را با دیگران تقسیم کرد این هم خرس بزرگ و خرگوش کوچک   ...
29 اسفند 1392

دیالوگ 14

هلیا - بابا اعصبامو خرده کرده ؟ من - چرا بابا اعصابتو خرد کرده ؟ هلیا - چون رفته تو قسمت مردما من - عزیزم ببین عمو اجازه نداره بیاد تو اتاق خواب مامان .بابا هم اجازه نداره بیاد تو قسمت خانوما پانوشت - دیریست به تقدم مرد بر زن در نماز می اندیشم لطفا کمک کنید
22 اسفند 1392

شمارش معکوس 17

دهمین عید پیوند ما به سان کودکی ده ساله از راه رسید . کودکی که یاد گرفت راه برود زمین بخورد بشکند ببازد ببرد . بخندد بگرید و به همان سادگی کودکانه اش عشق بورزد . کودکی که به غایت دوره خردسالیش رسیده . خود را درون این  کودک می بینم شاد و خوشحال ... از بودنم از رسیدن به اهدافم ...گذشت و من در این ده سال زندگی را باور کردم و دریافتم که می توانم با همین مداد کوچک سیاه ! طرحی زیبا به تصویر در آورم . مداد رنگی ما تنها یک قلم کوچک سیاه داشت که مزین به باور بود . خود را به مرداب زندگی نباختم جنگیدم و جنگیدم و در هر مبارزه بزرگتر شدم . امسال خود را در غایت پیروزیم می بینم . هر چیزی را که در این سالها کسب کردم عاشقم . سپیدی طره مویم را جبین همسر ...
16 اسفند 1392

بدون عنوان

وقـتـے حـس میڪنم … جایــے در ایــטּ ڪره ے خاڪے . . تــو نفـس میڪشـے و مـטּ … از هــماטּ نفـس هایتـــ ،،، نفـس میڪشم آرام مــی شوم ! تـو بــاش !!! هـوایـتـــ ! بـویـت ! بـراے زنده مانـدنـم ڪافـــے ستـــ
9 اسفند 1392

شمارش معکوس 21

امروز هوا عالی بود صبح زود با هلیا رفتیم کنار پارک محله سبزی بخریم من رو صندلی نشستم سبزی پاک کردن هلیا هم مشغول بازی بود.از اونجایی که بدنبال یه مهد خوب هستم به ذهنم خطور کرد برم مهد کودکان خلاق رو که کنار پارکه ببینم . خوشبختانه بچه ها با مربی اومدند تو پارک و من اصلا از رفتار مربی خوشم نیومد فقط داد و قال می کرد . امیدوارم یه مهد خوب پیدا کنم ...
8 اسفند 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد