هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

خورشید من

دیالوگ 15

هلیا - عصر از خواب پا شده زار زار گریه می کنه من - هلیا دوست داری حرف بزنیم هلیا -رها گریه میکرد مامانش ولش کرد رفت الان تو مهد کودک تنهاست من - دخترم همه مامانا میان بچه هاشونو می برند هلیا - اما تنهاست از ناراحنی رها گریم میاد من - حالا فردا می توونی ازش بپرسی که مامانش اومد دنبالش یا نه هلیا - مهد می رفتی دوستت گریه می کرد گریه می کردی ؟ من - نه می رفتم کنار دوستم باهاش صحبت می کردم هلیا - خوب حالا فردا من بهش نقاشی و خمیر بازی یاد میدم من - خیلی خوبه که اینقدر به فککر دوستت هستی دخترم پانوشت _ خدایی تا سوم راهنمایی دلتنگ مامانم بودم از پنجره کلاس زن حیاط بغلی رو به یاد مامانم دید می زدم حتی یه بار نمره...
7 مهر 1393

روزگار مهد کودکی

دخترم خورشیدم همه جان و روحم امروز شروع رسمی مهد کودکت بود و من طبق صحبتی که قبلا کرده بودیم باید در حیاط می ماندم و حبس می شدم به شنیدن ضجه هایت مامان گفتن هایت و بغضهایم را فرو خوردن ... شیرینم هلیا از هرچیزی برایم باارزشتر و عزیزتری .. اما مادر باید روی پاهای کوچکت بایستی و اجتماع را در یابی .. وقتی پشت در بسته ضجه می زدی یادم به اولین دیدارم با شما افتاد .سراپا انتظار بودم برایت .. حالی که جز خودم انتظار درک دیگری را ندارم خودم می فهم و خدای خودم  اما امروز  همان به ظاهر بی محل به شما بودم ... بعد از گریه کوبنده ات رفتی بدنبال بازیت بدنبال همان چیزی که انتظار داشتم و هر از گاهی سرک کشیدن هایت پشت شیشه .. عزیزم نفسم وجودم بی ...
7 مهر 1393

لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

دخترکم برای کسی که برایت نمی جنگد نجنگ ... چرا هر روز اشکهایت را پاک کنی ... کسی را که باعث گریه ات میشود را پاک کن دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن ... بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی .... دخترکم تو زیباترینی ... همیشه با این باور زندگی کن ... خودت را فراموش نکن ... شاید گریه یا خنده هایت برای بعضی ها بی ارزش باشد اما به یاد داشته باش کسانی هستند که وقتی می خندی جان تازه می گیرند ... دخنرک من ! هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست ... اشتباه کردی برخیز اشکالی ندارد .. بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما ...
5 مهر 1393

دلنوشته

دلم برای اینجا چهاردیواری که بوی خنده ها و گریه هایت را میدهد تنگ است . هلیا ی من بهترین نعمت بهشتی من .. روز به روز یزرگ میشوی و سوالهاست پیچیده تر ... نگاهت دقیقتر و روحت وسیعتر میشود ... این روزها درگیر مهد کودکت هستیم و انتخاب آنچه که با هدفم تطابق داشته باشد ... دلبندم هرنفس من فدای چشمانت ... امروز به بهانه خرید تغذیه ده دقیقه از مهد زدم بیرون فردا ربع ساعت و پس فردا بیشتر ... این است زندگی علیرغم میل باطنی ام از من فاصله میگیری تا در اجتماعی با هزاران رنگ قرار بیگیری و بتوانی گلیم خود را از آب بیرون کشی ..آغوش من همیشه برای غمها و شادی هایت باز خواهد بود مادر .... هر چه باشی و بشوی باعث افتخارم خواهی بود
25 شهريور 1393

ورود یه دنیای مهد کودک

از واجبات کودک سه ساله ورود به مهد می باشد . چرا که بعد اجتماعی کودک در حال شکل گیریست و ورود به مهد کمک وافری می کند . قبل از شروع ماه مهر بر آن شدیم هلیا را آماده رفتن به مهد کنیم . آنجا در سالن انتظار مهد دیوار می شویم نه می شنویم نه می بینیم و نه سخن می گوییم . تا کودک وابسته نیازش را به غیر مادر عنوان کند . هرچند کاری بس دشوار است اما تنها راه چاره همین می باشد .امیدواریم این مرحله را بدون کم و کاست پشت سر بگذاریم و خود را برای چند ماه دیوار بودن در مهد آماده کرده ایم ... اولین روز ورود به مهد ... جشن آب و رنگ در دومین روز ... و این هم سومین روز که نتیجه حاصله از دیوار بودن ما استقلال هلیا در بیرون آوردن و پوش...
12 شهريور 1393

دیش دیش ...

خداحافظ دیش دیش هلیا .... لحظه  های خوبی با شیشه شیرهای هلیا داشتیم لحظه هایی که ثبت نگاه من و هلیا  بود... لمس انگشت اشاره من با زیر چانه هلیا ... لحظه هایی که مرا سیراب از انتظار هلیا میکرد ... شیشه شیری که هلیا هنوز هم آن را دیش دیش می نامد . در سفر تابستانیمان خود به خود هلیا دیش دیش نخواست متوجه بوی لاستیکی آن شد و دیگر نخواستش ... دیش دیش هلیا حالا جای خود را به لیوان و نی داده است . خداحافظ  لحظات نوزادی هلیا و سلام بر لحظات جدیدش ...
12 شهريور 1393

دهمین سالگرد ازدواج

ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﺳﺐ ﺳﻔﯿﺪ آمد ﻧﻪ ﺑﺎ ﺑﻨﺰ ﺳﯿﺎﻩ ! ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺩﻭ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩﺵ آمد ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺣﺴﺎﺏ ﭘﺮ ﻭ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺷﺮﮐﺘﯽ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﺟﺎﯼ ﺷﻬﺮ ... ﮐﻪ ﺑﺎ غرور ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺍﺵ آمد ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﺁﻧﻘﺪﺭﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﯾﺎﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﺳﺎﺩﻩ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻗﺎﻣﺘﺶ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺷﺪ.... ﮐﻪ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺧﺴﺘﮕﯽ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺣﺮﻓﯽ ﺟز ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﺣﺘﯽ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ گل ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺮﺩﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺪ... ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺎﻧﺶ ﺟﺰ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ﭼﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﺩﺍﺭﺩ … ﻫﺰﺍﺭ ﮐﺎﺩﻭﯼ ﮔﺮﺍﻥ ﻗﯿﻤﺖ ﭘﯿﺸﮑﺶ … cﺑﺎﯾﺪ ﺯﻥ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﯽ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺳﺖ ﻓﺮﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻣﺤﮑﻢ … ﺍﻣﻦ ﺍﺳﺖ … ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ … ﻣﺮﺩ ﻣﻦ ﻣﺮﺩ آمد…     ...
12 مرداد 1393

دوغ بادام

یه لیوان  آب  به علاوه 25 عدد بادام  هندی به علاوه 7عدد بادام پوست گرفته شده دو قاشق عسل ده دقیقه میکس می کنیم کنار گلی که برای بابا گرفتیم تست می کنیم اولین باره که با لباس دهنشو پاک میکنه  و این نشون میده که خوشمزه بوده اروز بعد گل رو هم توی گلدون جاکفشی پیدا کردم  ابتکار هلیاست این معجون آرامش بخش رو از دست ندهید   ...
27 تير 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد