هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 9 روز سن داره

خورشید من

زبان باز کردن هلیا

هلیای من شاه بیت زندگی من ! به یکباره فدای زبان شیرینت شوم . حرف می زنی بدون اشتباه . درست مثل راه رفتنت که دیر راه افتادی اما محکم و درست . زبان باز کردنت هم این چنین است . همه چیز را تکرار می کنی امروز وقتی داشتم کفشهایت را پایت می کردم گفتی عزیزم مرسی . حیرت کردم . نازنینم عزیز من اگر نبودی اگر نداشتمت چه می کردم ؟ خوش زبانم شیرینم دوستت دارم
22 فروردين 1392

توالت رفتن

هلیا عزیز مادر ! به من کمک می کنی مادرت باشم کمک می کنی وقت و موقع هر چیز را بفهم . امروز در فاصله کوتاه تعویض پمپرزت دویدی به سمت دستشویی دمپایی پا کردی و خودت نشستی به مدفوع کردن . عزیز مادر حیرت زده ام کردی به من فهماندی که وقت از پمپرز گرفتنت رسیده . کلی در آغوشم فشردمت دلم واقعا برات تنگ شد برای روزی که راهت را انتخاب می کنی و به سوی آینده ات می روی . عزیز دلم حور بهشتی کوچکم ! همیشه کنارت می مانم هر زمان که کمک خواستی مرا در پس خود خواهی دید . تا شب چند باری گقتی مامانلو پی پی . اما پی پی نداشتی . با اینکه می فهمیدم برایت بازی شده اما به حرفت اعتماد می کردم تا راحت راحت توالت رفتن را بپذیری . خیلی خوبی حور کوچکم فدای نگاه معص...
16 فروردين 1392

سیزده به در 92

نحسی امسال رو به در کردیم ان شالله تا آخر سال نحسی دور از ما باشه . امیدوارم خداوند آنچه را که در ذهن داریم در قالب مصلحتش براورده  کنه . و اما سیزده به در ما در  پارک جنگلی عامری سپری شد کنار کسانی که دوستشان داریم ... هلیا داشت با آهنگ کردی  می رقصید.. ...
15 فروردين 1392

شمارش معکوس 2

دلم می خواد هوااااار بکشم . هرچی می گردم حواسمو پیدا نمی کنم ! اما دخترم این روزا خیلی حواسش جمعه . میگی نه نگاه کن ... حوله هلیا رو آوردم تا عوضش کنم گریه می کنه دل و پروای درستی ندارم حوله رو می اندازم رو سرم تا دنبال بازی کنیم حوله رو از من می قاپه . می ره سراغ کتابخونش. صحفه ای رو میاره که تو ذهنش بوده یه نگاه به عکس ! بله می خواد مث نی نی تو کتابش حوله بده رو سرش و قایم بشه . دقیقا مث نی نی می نشینه . قربونت برم هلیای من . قشنگیای زندگیم ... ...
15 فروردين 1392

مادرانه با فریاد

دختر نازم می ترسم می ترسم از اینکه نفری به عمد یا غیر عمد به شما آسیب برسونه . هنوز اون تجربه تلخ خانه بازی از ذهنم پاک نشده هنوز جای گاز گرفتگی اون دختره در خانه بازی پاک نشده . هنوز هم از اون روز متنفرم که دیدم دختری وحشیانه لپت رو بین دندوناش مث یه نکه گوشت می جوید و می کشید . عزیز دلم چطور می توونم اجازه بدهم کسی  به شما آسیب برسونه . خیلی وقتا کلافه ام کردی بی خوابم کردی نق نق کردی اما خوشحالم که تا به حال یه اوف هم بهت نگفتم . امشب تولد بابا رو گرفته بودیم از اول شب نگرانت بودم مرتب به بچه ها تذکر می دادم که توی اتاق بازی کنید . مشغول صحبت بودیم شما هم سر بر دامنم دراز کشیده بودی و بچه ها رو نگاه می کردی که یه دفعه جیغت ...
28 اسفند 1391

گفتار مادرانه

روز پرکاری داشتم . مهمان ها رسیدند . سروش همسن هلیاست . همه اتاق هلیا وسط هاله . با هلیا چه کنم؟ نگاهش می کنم سر بر می گرداند ..  بلند بلند تکرار می کنم جای اسباب بازی ها تو اتاق هلیاست من اونا رو پیش دوستاشون میبرم  . جز و  ولز گاز بالا گرفت جمع آوری را رها می کنم به سراغ فابلمه می روم سر که برمی گردانم شاخ در می آورم . سروش و هلیا اسباب بازی ها را جمع کردند و به کمک هم آنها را حمل می کنند ...                             ... همه بچه ها را دوست دارم از یه روزه تا صد ساله  ... ...
26 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد