هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

خورشید من

ابتکار

سال پیش به روستایی رفتیم و بز را به هلیا نشان دادیم و گفتیم که گوشهای بز آویزان می باشد و اما هلیا دیروز دوان دوان با زنجیرهایش آمده و صدای بز را ادا می کند ...بع بع بع   ...
22 آبان 1393

کتاب فی فی

مشغول خواندن کتاب فی فی هستیم بنا برعادت ابتدا عکسها را می بینیم و کنکاش در ذهن هلیا می کنیم .. هلیا می پرسد مامان زنبور عسل با چی میره روی پشت بام ؟ می گویم با همان ها دیگر .. اسمش یادم نیست چه بود؟ جواب میدهد بالهایش  را می گویی .. او را محک می زنم اما او زبل تر از این حرفهاست . می گوید حالا بگو ببینم فی فی با چی می رود بالا پشت بام ؟ می گویم چه فکر می کنی ؟ جواب میدهد خوب معلوم است با راه پله ... کل کتاب را می گردم نه عکسی نه حرفی از راه پله در میان نیست ...
22 آبان 1393

مهمان بازی هلیا

این روزها هلیا لیوانها را قطار می کند و چایی میریزد با مهمانهایش خوش و بش می کند گل می گوید و گل می شنود ... و تکیه کلامش اینست ... تعارف نکنید اهل تعارف نیستم   ...
22 آبان 1393

عاشورای 93

مشکی پوش کوچکم .. فدای نگاهای غمبارت ..  هر لباس مشکی را لباس امام حسینی می نامی .. فدای دقتت شیرینم هلیا و دوست مهربانش مهنیا   ...
22 آبان 1393

دیالوگ 16

هلیا - بابا جون چرا نیومدی حسینیه بابا - شما رفتی چطور بود هلیا - مردان سینه می زدند خانمها هم آرایشگاه زده بودند نگاه شوهرهاشون میکردند
22 آبان 1393

اینجا خانه ماست

اینجا خانه امن من است .. خانه ایی که لم می دهم پاهایم را دراز می کنم دستم را زیر گردنم قفل می کنم و می نویسم با خیال راحت .. نه به دیگری فکر می کنم نه به لفظم نه به لحنم  ... فقط هر آنچه که بر دلم می اید می نویسم و می نویسم ... دوستان همراه عذز مرا پذیرا باشید اینجا خانه امن من است و رمز دارد و رمزش از آن من و آن دو می باشد .. حتی شما ..
6 آبان 1393

آه هلیاااااااا

نازنین دخترم ... مخمل موهایت همه زندگیم ... بزرگ می شوی و بزرگ می شوی  و من این قدکشیدنت ... حرف زدنت ... ابراز احساساتت و شناخت پیرامونت را عاشق و عاشقتر میشوم .. فدای قدمهای کوچکت که وقتی صدای ماشینم را میشنوی بدو بدو به استقبالم پله ها را طی می کنی ... نفسم هر جایزه ای که برایت بگیرم باز هم در مقابل حس خوبی که به من میدهی ناچیز است ... در مقابل خمار چشمانت همه زندگیم را قمار می کنم ... هلیای من .. تپش قلب من روز به روز تندتر و قویتر میشود فقط به عشق بودنت ... همه چیزت را دوست دارم حتی نق زدن هایت .. روی فرش گواش ریختن هایت ... زندگیم را پر از رنگ کردی قرمز سبز زرد و ... این رنگها را دوست دارم  همانند دستانت پاهایت صدایت و عمق نگ...
20 مهر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد