ابتکار
سال پیش به روستایی رفتیم و بز را به هلیا نشان دادیم و گفتیم که گوشهای بز آویزان می باشد و اما هلیا دیروز دوان دوان با زنجیرهایش آمده و صدای بز را ادا می کند ...بع بع بع ...
نویسنده :
مامان طلا
2:19
کتاب فی فی
مشغول خواندن کتاب فی فی هستیم بنا برعادت ابتدا عکسها را می بینیم و کنکاش در ذهن هلیا می کنیم .. هلیا می پرسد مامان زنبور عسل با چی میره روی پشت بام ؟ می گویم با همان ها دیگر .. اسمش یادم نیست چه بود؟ جواب میدهد بالهایش را می گویی .. او را محک می زنم اما او زبل تر از این حرفهاست . می گوید حالا بگو ببینم فی فی با چی می رود بالا پشت بام ؟ می گویم چه فکر می کنی ؟ جواب میدهد خوب معلوم است با راه پله ... کل کتاب را می گردم نه عکسی نه حرفی از راه پله در میان نیست ...
مهمان بازی هلیا
این روزها هلیا لیوانها را قطار می کند و چایی میریزد با مهمانهایش خوش و بش می کند گل می گوید و گل می شنود ... و تکیه کلامش اینست ... تعارف نکنید اهل تعارف نیستم ...
عاشورای 93
مشکی پوش کوچکم .. فدای نگاهای غمبارت .. هر لباس مشکی را لباس امام حسینی می نامی .. فدای دقتت شیرینم هلیا و دوست مهربانش مهنیا ...
نویسنده :
مامان طلا
1:32
دیالوگ 16
هلیا - بابا جون چرا نیومدی حسینیه بابا - شما رفتی چطور بود هلیا - مردان سینه می زدند خانمها هم آرایشگاه زده بودند نگاه شوهرهاشون میکردند
دلنوشته
دعا کنیم برای مردی که همگان به احترام ورودش سرا پا می ایستادند ... مردی که بزرگ بود و هست و خواهد بود







