هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره

خورشید من

زندگی دوباره

اولین سحر ماه رمضون با یه حسی اومد که قادر به توصیفش نیستم ... خیلی از معجزه های خدا رو تو کتابهای دینی خوونده بودم  مخصوصا اونی که از همه حیوون ها کشته و گوشت هاشون با هم مخلوط شد به چهار قسمت و هر قسمت سر یه کوه گذاشته شد و بعد حیوانها زنده شدند در شکل و نوع خودشون ..... زنده موندن ما معجزه بود خدا زندگی دوباره به ما عطا کرد ..... خدای من صدای غلت چند باره ماشین از گوشم خارج نمیشه  چند دقیقه از درخواست هلیا که بره جلو پیش عموش نگذشته بود که لاستیک ترکید محکم بغلش کردم یه لحظه هم رهاش نکردم همه بدنم کوفته و ضرب دیده است اما هلیا خوبه همه خوبیم شکر ... خوشحالم که هیچوقت به هلیا اجازه صندلی جلو رو ندادم .. خدایا منت برما تمام ک...
8 تير 1393

از کیک تا ...

بنابر دل خواست دخترک مو قشنگمان  کیک تولدش را با دو ماه تاخیر امروز گرفتیم چند تا بادکنک هم باد کردیم آهنگ گذاشتیم دلش خوش خوش شد چشمانش برق زد و دایما تشکر می کرد ... چقدر غافل بودم که با یه کیک ساده دلخوش میشود برای او جمعیت مهم نیست شادیش مهمتراست همین چند دقیقه تولد بس است ...   کیکی که .... ... به توان چهار ... به قول هلیا ماشینمون مث بادکنک ترکید عکسهای داغونتر  نمیذارم اما جان دوباره به همه ما عطا شد پانوشت  - هنگام  رانندگی صدای ضبط رو کم کنید تا درصورت نقص فنی صدا رو بشنوید ...
6 تير 1393

از دید من...

محوطه فرودگاه نشسته بودم دخترک قشنگمان هم همان جا در حوالی روحش پرسه می زد . چشممان به زنی افتاد که لحظه ای پیش توجهمان را در سالن انتظار جلب کرده بود کفشهای خیلی سانتی متری به رنگ آبی جیغ بلوزی چسبان موهایی پوش داده تا هوا .... بچه ای زیر بغل همسرش ... زن بازوی مرد را گرفت مردک حرکتی کرد و دست زن افتاد چند قدم  آن ورتر زن شانس دوباره ای به خود داد اما باز همان نتیجه ....احساسش را پشت بزک هایش دیدم ... شاید اشتباه قضاوت کردم در گدایی یک لحظه دیده شدن ساعتها جلوی آیینه  وقت تلف کرده .. پانوشت - پست از دید من ... ادامه خواهد داشت
5 تير 1393

...

چشــــم هایـم را می بنــدم … گــوش هایــم را می گیــرم … زبـانـــم را گـاز می گیـــرم … وقتی حـریف افکــارم نمی شـــوم … چه درد ناک است فهمیـــدن …
5 تير 1393

ورژن جدید هلیا

برای اولین به درخواست خودش آرایشگاه بازی کردیم ... موهای لوتا منو یاد هلیا می اندازه ... همه جان و روح من ... دوستت دارم ... ...
5 تير 1393

...

بچـــه کـــه بـــاشی … از “نقـــاشی”هـــایتـــ هـــم … مــی‌ تــواننــد بـــه روحیـــاتــ و درونیـــاتتــ پی ببــرنـــد ، بـــزرگ کـــه مــی‌ شـــوی … از حــرفهـــایتـــ هـــم نمــی‌ فهمنـــد تـــوی دلتــ چـــه خبـــر استــ !
5 تير 1393

tiny show

پنج شنبه شب به اتفاق هلیا رفتیم زبانسرا تاینی شو بچه ها داخل بودند و  مادرها از طریق تلویزیون بچه ها رو میدیدند این لحظه یاد سونو حاملگی افتادم که هلیا رو از طریق تلویزیون میدیدم وچقدر بی تابش میشدم چشماش همینطور گرد و باز بود و دستاش همش توی دهنش بود موضوع نمایش  CLOTHES بود و تمام دیالوگها به انگلیسی البته وسط نمایش رقص نور گذاشتند و از طریق تلویزیون دیدم هلیا گریه می کنه و اجازه دادند که برم داخل و توونستم این عکسها رو بگیرم  هلیا درجواب الاغه که پرسید WHAT IS YOUR NAME؟ گفت  MY NAME IS HELYA و موقع خداحافظی بهشون گفت HAVE A GOOD TIME خوشحال شدم...
31 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد