هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

خورشید من

دلتنگم

دلتنگم برای خودم برای تو برای همه آن خاطرتمان که با دستهای پر از عشقمان ساختیم . تو همانی اما من کمی می لغزم کمی بی حسم بی حس از این پیچ و خمهای زندگی . انگار هزاران سال دلتنگتم . کاش من هم به اندازه تو خوب بودم به اندازه زحمت دستانت صبور بودم ای کاش قوی باشم از برای خوبیهات بهشتی زیبا برای خود می سازی ... با تو بهشتی شدن سهل نیست دلی قوی لبی صبور می خواهد ....
9 شهريور 1392

....

تاب دلتنگی امشب منو تو آغوشش گرفته همش تو آینه میگم نترس خدا تو رو یادش نرفته
4 شهريور 1392

صبحانه خوردن ..

هلیا یه روز در میون صبحانه تخم مرغ می خوره امروز می خواستم براش نیمرو کنم تخم مرغ رو ازم گرفت گفت میخوام مث قدقدی با مداد رنگی تخم رنگ کنم .یه کم مداد شمعی کشید زیاد مشخص نشد پیشنهاد رنگ کردم زیاد مسلط به تخم مرغ نبود گرفتم تو دستم و هلیا رنگ می کرد  و نیمرو می خورد ناخن های مامان رو لاک زد خیلی می خواستم مطلب درباره مشام هلیا بذارم . این روزها هلیا هرچیزی رو بو می کنه . سوار تاکسی میشیم میگه بوهه ماشین سواری میاد تو آسانسور میگه بوهه آسانسور میاد و با کلاهش بینی قشنگشو می گیره . میگو پاک می کردم   مدام نق میزد که بوی دریا میاد بندازش آشغالی . بوی رب رو دوست نداره بوی ع...
4 شهريور 1392

دیالوگ 9

استاد ویلون - سلام عمو خوبی ؟ اسمت چیه ؟ هلیا - بی محلی استاد - چندسالته ؟ هلیا - دو سالمه پانوشت - استاد ویلون همسر
1 شهريور 1392

خمیر بازی و قصه دارکوب

عصر اول شهریور که بوی پاییز رو با خودش میاره می توونه با خمیر بازی با دختری که می خواد همه توجهت به اون باشه دلپذیرتر بشه . یه کم دست ورزی کردیم هلیا خمیرها رو تکه تکه کرد . مخم جرقه ای زد که قصه سازی بکنم .  یه دماغ واسه ننه پیرزن قصه ساختم   ننه پیرزن دو تا ابرو هم گذاشت  به اضافه لب که کنده شد از نظر هلیا عصا زنون خصیصه اصلی پیرزنهاست چون گفت مامان ننه پیرزن عصازنون نداره بعد از پیرزن بازی یه سرباز فراکلین ساختیم یه کلاه هم واسه دارکوب تازه متولد شده ساختیم و قصه از این قرار شد که یه سرباز داشت نگهبانی میداد که چشمش به دارکوب خورد دارکوب کوچولو گفت اه اه اه آقا سرباز شما هم کلاه داری ؟ مثل کلاه من ....
30 مرداد 1392

عالم رویا

خواب دیدم توی یه گور دسته جمعی بین اجساد و حیوانات هستم از آدمای بیرون قبر می ترسیدم چشمامو بسته بودم تا گمان کنند مرده ام . از ترس نفسم بالا نمی اومد اصلا به حیواناتی که اطرافم بودند توجه نمی کردم همه فکرم آدمهای بالا سرم بود که ممکنه منو ببینند یه دفعه چیزی به دماغم خورد ترجیح می دادم یه مار باشه تا یه آدم . به سختی چشمامو باز کردم از خواب بیدار شدم دست هلیا به دماغم خورده بود تا ده دقیقه بدنم بی حس بود گوشم کر شده بود سرم سنگین بود ...   پانوشت - همیشه فکر می کردم از خزندگان قبر می ترسم اما حالا فهمیدم اون تو فقط به فکر اعمالت هستی
17 مرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد