هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 12 روز سن داره

خورشید من

هوای سه نفره

  هوای سه نفره نه ابر می خواهد ، نه باران ، نه یک بعدظهر پائیزی ! کافیست حواسمان بهم باشد ... ... هلیا در حال غذا دادن (خاک ) به گلهای رستوران ...  ... این فیگور هلیا رو عاشقم ... کوچ مرغان دریایی ... خیلی زیبا بود مخصوصا حس پروازش ... پرواز دخترکم ... دختری همسن سال هلیا از بادبادکها می ترسید جیغ میزد گریه می کرد اما نمی دونم اطرافیانش چرا اصرار داشتند که نترسه ... خوب بچه می ترسه چاره اش یه کلام بود همدردی .. تایید ..               هلیا متعجب از شیون دخترک ... شکار لحظه ها ... ای جانم بگیر ت...
4 بهمن 1392

پارک محله

چندی پیش در آفتاب بعد از بارون با دخترک موفرفری به پارک محله رفتیم اینجا نقاشی روی دیوار مهد کودک رو با هم دیدیم هلیا گفت rubitt مامان رو نگاه کن تا ازت عکس بگیره این آقاپسره هم با پدرش اومده بود و یه دونه نارنگی بهش دادن همانا گریه های بی پایان هلیا هم همانا  حین سه چرخ سواری هلیا بوق می زد می گفت آقا برو دیگه سه ساعته ایستادی ...   ...
3 بهمن 1392

از برکات مسجد

دم اذان ظهره ... با قدمهای کوچک هلیا روانه مسجد شدیم . آخرین باری که نماز ظهرم را به امام جماعت اقتدا کردم یادم نیست شاید زمان دانشجویی شاید هم قبل تر... یادم می آید که ابتدایی بودم با مادرم به مسجد جامع رفتیم حین رکوع سرم را برگرداندم تا مادرم را ببینم خانم کناری گفت نمازت باطل است چقدر گریه کردم و پا کوبیدم .... کاش همه این سال ها با آن پاکی نماز خوانده باشم .. به هلیای  سرگرم تسبیح های مسجد نگاه می کنم  روزی او یاد امروز میکند .. خدا که در کنارش باشم و باهم یاد روزهایمان کنیم ...  پانوشت - بین دو نماز پیرزنی به هلیا شکلات داد .. هلیا درگوشی گفت مامان راست گفتیا که پیرزنا م...
23 دی 1392

آدینه عالی

بعد از مدتها امروز اولین روزی بود که احساس خیلی خیلی خوبی داشتم ... اولین روزی که همه روز رو خونه بودم یه خانه دار واقعی بدون هیچ دغدغه و کمبود زمانی ... قریب به سه ماه بود که دلتنگ امروز بودم ... همه چیز به حوصله و بدون عجله ... روز خیلی خوبی سپری کردم و اما ... بعد از برنامه روزانه کار با آبرنگ داشتیم و چاپ با بطری آب معدنی که به صورت گل در آمده ... دخترم زود خوب شو .. تنگی نفس هایت .. بی حالیت عمرم را کم می کند ...
21 دی 1392

دلنوشته

می نویسم برای خودم ... که بعد از مدتها به خودم برگشتم به روزگاری که می خواستم من همسرم و دخترم ... شاید زیر کتری چشم به در مانده .. هلیای زود خوابانده شده به شوق گپ و گفته خ..لباسهای مرتب و میزان شده ... چشمهای منتظر آیفون همه و همه قدمی در راه بزرگتر شدنم باشد قدمی نو که بازهم به خودم اعتماد کنم و روی پا بایستم و باور کنم که این منم که می توانم تغییر کنم نه او ... این منم که هرگز انتظار خوش قولی را نکشم ... بله ! این طور زندگی کردن خیلی راحتر است تا انتظارهای بجا و بی جا .... این منم که باید بی اعتنا و بی اهمیت باشم ... خودت هستی و خدایت ... خدا در وجودت زندگیت رخنه دارد محکم بایست و سرت را به بلندای آسمان بالا بگیر مادر هلیا.... نه هلیا...
20 دی 1392

کاردستی مامان

برای هلیا تور عروسی درست کردم گذاشتم روی صندلی غذاش تا فردا صبح ببینم چکار میکنه . تور عروسی بدون داماد خیلی مزه داره .... ذوق مادرم رو وقتی که چادرهای عروسی دختراشو می برید درک کردم چقدر خوشحال بود  بسم ا.. می گفت اهنگهای شاد میگذاشت شکلات می ریخت و می گفت سر چادر بریدن ها باید حرفهای خوب زده بشه و کلی دغدغه های دیگه که به همه آنها به مرور خواهم رسید... ...
8 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد