چرا ...؟
دیالوگ 13
هلیا - مامان بهم بگو چرا روباه پرواز نمیکنه ؟ من - به نظر شما چرا روباه پرواز نمی کنه ؟ هلیا - چون پاهاش خیلی بزرگه نمیتوونه پرواز کنه
ابتکار ..
ماه پیش به ناچار با هلیا رفته بودیم آرایشگاه . در آینه مقابلم هلیا را می پاییدم دمر بر مبل محو کار مانیکوریست بود .دیروز ناخن های مرا لاک زد بعد دوان دوان رفت خط کش آورد گفت دستتو به من بده می خوام چاقوش کنم . دستانم را به بازی او سپردم اندکی بعد! از روند کارش با خط کش یادم به آرایشگاه آمد . گفتم مامان اسم بازیمون چیه ؟ گفت مثلا من خانوم آرایشگرم دیگه ... پانوشت - کارت های دید آموز مشاغل را از دوسالگی کار کردیم ...
تئاتر خاله بهار و روباه آوازه خوان
سومین تئاتری که رفتیم بسیار عالی و آموزنده بود موزیکال و شاد هلیا روی دسته صندلی نشسته بود دستهاش هم بالا تند تند دست میزد روباهه بهش اشاره کرد و گفت بیا طوطی بشو برو تو قلبم به قول روباهه قربون خنده بی ریختت برم بیقراری های امروز هلیا بماند که چقدر بی تاب این خروسه بود از صبح مرتبا تکرار میکرد مامان عصر شدها پاشو بریم نمایش خروس قندی . چه اشکها که نریخت چه صبری که نکردم تا امروز وقت عصر رو یاد گرفت .. امروز هم تمام شد .. ...
نویسنده :
مامان طلا
0:29
دخترم
منو با خود ببر تا اوج فردا که بی تو نه آغازم نه پایان تویی آغاز بودن من ... ...
نویسنده :
مامان طلا
0:13
پله برقی
از در و دیوار شهر صدای گریه میاد. دلمان عجیب گرفته دست هلیا را گرفته و می رویم . کجا نمی دانیم . سر از کتاب شهر در آوردیم . ساعتی بین رمان های هرمان هریسه گشت زدیم . خریدی کردیم یه سری هم به زیتون که چه عرض کنم سالن مد و آرایش زدیم . هلیا در گوشم می گوید مامان چرا مثل این مامانا آرایشگاه نزدی خودم را همقد هلیا می کنم درگوشی میگم دوست ندارم ارایشگاه کنم اما دلم میخواد برم پله برقی . هلیا خیلی خوشحال میشه و از پله برقی چهار پنج بار متوالی بالا و پایین می َشویم .... ...
نویسنده :
مامان طلا
0:44








