هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 8 روز سن داره

خورشید من

یک روز سخت ...

1391/7/7 2:22
نویسنده : مامان طلا
142 بازدید
اشتراک گذاری

هلیای من ! دختر قشنگم  نمی دانی  چقدر قلبم از ضجه ها و بیقراری هات تکه تکه شده . عزیز مادر نور چشمم چه روز سنگینی برای هر دوی ما بود . فرشته ام آرام جانم خوابیدی اما این ناله هایی که می کنی آتش به جانم می اندازد نمی دانم از درد ندیدن پدر است یا درد جسم است  . نازنینم گنجی گرانبهاتر از تو ندارم . خیلی ناراحتم چند وقتیست که از برنامه هامون دور ماندیم از رنگ از خانه بازی . دخترم این هفته قول می دهم برایت متفاوت باشد . شیرینی بوسه ات را حس می کنم .گل باطراواتم چه کسی مهمتر از تو ؟ روز سختی داشتی میفهمت !  پدر نبود و مادرت هم درگیر مهمان . من با قلبم مادر شدم  و حال قلبم از دردت فوران کرده همچون یک آتشفشان  . مادر خوشحال باش طاقت گریه هایت را ندارم . پدرت نیست زندگی هم نیست رفت و شهر را خالی از جریان زندگی کرد . عمرش هزار سال.....دخترم هلیای شیرینم هرگز ازوجودت ازبا تو بودن سیراب نمی شوم . مراببخش نمی خواستم تنهایت بگذارم اما از صبح شروع کردی به ناله گریه بیقراری . در درونم می سوختم اما برایت لبخند می زدم تا غم را در چهره ام نبینی . پدرت فردا می آید و من مشتاق دوباره خندیدن توام . به خاطر این قلب مادری من هم که شده در نبود پدرت آرام باش خوشحال باش غم دیرینه مرا یاد آور نباش جان مادر ! نمی دانی چه زجری کشیدم آن هنگام که عمویت گفت یک بند گریه می کردی چه خوش خیالانه تو را به دیگری سپردم مرا ببخش . سعی می کنم خنده هایت را به یاد بیاورم اما فقط تصویرگریه هایت در ذهنم نقش بسته . جانم هزار باره فدایت خوب باش من طاقت ناراحتیت را ندارم. . پدرت سه روز ماموریت رفت اما بر من سی روز گذشت همه جا را عطر  نفسهایش پر کرده . خدایا عمرش هزار سال .... سلامتیش همیشگی  .... سایه اش جاویدان .....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (1)

هدی مامان مبین
11 مهر 91 10:28
فاطمه جان...درکت کردم... جمع سه نفره تون پر از شادی و خوشبختی و زندگی! هلیا جان قدر مامان رو بدون....زنده باشی خورشید زندگی
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد