یک روز سخت ...
هلیای من ! دختر قشنگم نمی دانی چقدر قلبم از ضجه ها و بیقراری هات تکه تکه شده . عزیز مادر نور چشمم چه روز سنگینی برای هر دوی ما بود . فرشته ام آرام جانم خوابیدی اما این ناله هایی که می کنی آتش به جانم می اندازد نمی دانم از درد ندیدن پدر است یا درد جسم است . نازنینم گنجی گرانبهاتر از تو ندارم . خیلی ناراحتم چند وقتیست که از برنامه هامون دور ماندیم از رنگ از خانه بازی . دخترم این هفته قول می دهم برایت متفاوت باشد . شیرینی بوسه ات را حس می کنم .گل باطراواتم چه کسی مهمتر از تو ؟ روز سختی داشتی میفهمت ! پدر نبود و مادرت هم درگیر مهمان . من با قلبم مادر شدم و حال قلبم از دردت فوران کرده همچون یک آتشفشان . مادر خوشحال باش طاقت گریه هایت را ندارم . پدرت نیست زندگی هم نیست رفت و شهر را خالی از جریان زندگی کرد . عمرش هزار سال.....دخترم هلیای شیرینم هرگز ازوجودت ازبا تو بودن سیراب نمی شوم . مراببخش نمی خواستم تنهایت بگذارم اما از صبح شروع کردی به ناله گریه بیقراری . در درونم می سوختم اما برایت لبخند می زدم تا غم را در چهره ام نبینی . پدرت فردا می آید و من مشتاق دوباره خندیدن توام . به خاطر این قلب مادری من هم که شده در نبود پدرت آرام باش خوشحال باش غم دیرینه مرا یاد آور نباش جان مادر ! نمی دانی چه زجری کشیدم آن هنگام که عمویت گفت یک بند گریه می کردی چه خوش خیالانه تو را به دیگری سپردم مرا ببخش . سعی می کنم خنده هایت را به یاد بیاورم اما فقط تصویرگریه هایت در ذهنم نقش بسته . جانم هزار باره فدایت خوب باش من طاقت ناراحتیت را ندارم. . پدرت سه روز ماموریت رفت اما بر من سی روز گذشت همه جا را عطر نفسهایش پر کرده . خدایا عمرش هزار سال .... سلامتیش همیشگی .... سایه اش جاویدان .....


یک روز سخت ...
