هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

خورشید من

نقل مکان

موسسه زبانم رو به خاطر مسافت عوض کردم . وقتی وارد موسسه شدم دلم گرفت یاد استادم حیدری نخبه زبان افتاد یاد همکلاسی هام . یاد اولین جلسه که هیچی نمی فهمیدم انگار هرچی پیشرفته تر میشی دلتنگتر میشی  با کتایون که یه دختر چهار ساله داره آشنا شدم اما هنوزم دلتنگ همکلاسی هامم . ....راستی یه دختر ده ساله تو کلاسمون هست که همه رو میذاره تو جیب اسپیکینگش فوق العاده . از روستاهای اطراف میاد خیلی تعجب کردم اومدم خونه به همسرم گفتم وقتی تو سی پا میذاری دیگه هیجانات اول رو نداری دیگه قدرت جابجایی و تغییرات رو نداری .امیدوارم عادت کنم و مجبور نشم به همکلاسی هام برگردم .
17 بهمن 1392

دلنوشته

کنج گلویم قبرستانی است پرازاحساسهایی که زنده بگورشده اند، به نام بغض….” نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند و آدمهائی که هرگز تکرارنمی شوند…. فقط همین…
10 بهمن 1392

تئاتر حسنی و وروجک ناقلا

 دومین تئاتریه که هلیا میره . اولی خاله سوسکه دوماه پیش بود که متاسفانه عکساش پاک شده و دومی هم تئاتر امشب که با پسرخاله طاها همسفر بودیم ..  اولش که آقا خره و کلاغه اومدند هلیا اومد تو بغلم و یه کم مضطرب بود اما بعد موزیکال شد و گربه اومد دیگه ترسش برطرف شد . پسرخاله طاها هم فقط نت های اهنگها رو با گردن و پا می گرفت و سخت محو نمایش بود آخر نمایش هلیا دنبال خاله سوسکه نمایش قبلی بود به قول خودش از سبیل پرید خاله سوسکه کجاست ؟   دستهای باز هلیا و گونه های طاها رو تو این عکس خیلی دوست دارم   ...
8 بهمن 1392

...

هلیا خواب هم که باشه از ترس اینه چشم باز کنه و بگه بوسامو پس بده نمی توونیم بوسش کنیم
8 بهمن 1392

هوای سه نفره

  هوای سه نفره نه ابر می خواهد ، نه باران ، نه یک بعدظهر پائیزی ! کافیست حواسمان بهم باشد ... ... هلیا در حال غذا دادن (خاک ) به گلهای رستوران ...  ... این فیگور هلیا رو عاشقم ... کوچ مرغان دریایی ... خیلی زیبا بود مخصوصا حس پروازش ... پرواز دخترکم ... دختری همسن سال هلیا از بادبادکها می ترسید جیغ میزد گریه می کرد اما نمی دونم اطرافیانش چرا اصرار داشتند که نترسه ... خوب بچه می ترسه چاره اش یه کلام بود همدردی .. تایید ..               هلیا متعجب از شیون دخترک ... شکار لحظه ها ... ای جانم بگیر ت...
4 بهمن 1392

پارک محله

چندی پیش در آفتاب بعد از بارون با دخترک موفرفری به پارک محله رفتیم اینجا نقاشی روی دیوار مهد کودک رو با هم دیدیم هلیا گفت rubitt مامان رو نگاه کن تا ازت عکس بگیره این آقاپسره هم با پدرش اومده بود و یه دونه نارنگی بهش دادن همانا گریه های بی پایان هلیا هم همانا  حین سه چرخ سواری هلیا بوق می زد می گفت آقا برو دیگه سه ساعته ایستادی ...   ...
3 بهمن 1392

از برکات مسجد

دم اذان ظهره ... با قدمهای کوچک هلیا روانه مسجد شدیم . آخرین باری که نماز ظهرم را به امام جماعت اقتدا کردم یادم نیست شاید زمان دانشجویی شاید هم قبل تر... یادم می آید که ابتدایی بودم با مادرم به مسجد جامع رفتیم حین رکوع سرم را برگرداندم تا مادرم را ببینم خانم کناری گفت نمازت باطل است چقدر گریه کردم و پا کوبیدم .... کاش همه این سال ها با آن پاکی نماز خوانده باشم .. به هلیای  سرگرم تسبیح های مسجد نگاه می کنم  روزی او یاد امروز میکند .. خدا که در کنارش باشم و باهم یاد روزهایمان کنیم ...  پانوشت - بین دو نماز پیرزنی به هلیا شکلات داد .. هلیا درگوشی گفت مامان راست گفتیا که پیرزنا م...
23 دی 1392

آدینه عالی

بعد از مدتها امروز اولین روزی بود که احساس خیلی خیلی خوبی داشتم ... اولین روزی که همه روز رو خونه بودم یه خانه دار واقعی بدون هیچ دغدغه و کمبود زمانی ... قریب به سه ماه بود که دلتنگ امروز بودم ... همه چیز به حوصله و بدون عجله ... روز خیلی خوبی سپری کردم و اما ... بعد از برنامه روزانه کار با آبرنگ داشتیم و چاپ با بطری آب معدنی که به صورت گل در آمده ... دخترم زود خوب شو .. تنگی نفس هایت .. بی حالیت عمرم را کم می کند ...
21 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد