هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

خورشید من

عاشورای 93

مشکی پوش کوچکم .. فدای نگاهای غمبارت ..  هر لباس مشکی را لباس امام حسینی می نامی .. فدای دقتت شیرینم هلیا و دوست مهربانش مهنیا   ...
22 آبان 1393

دیالوگ 16

هلیا - بابا جون چرا نیومدی حسینیه بابا - شما رفتی چطور بود هلیا - مردان سینه می زدند خانمها هم آرایشگاه زده بودند نگاه شوهرهاشون میکردند
22 آبان 1393

اینجا خانه ماست

اینجا خانه امن من است .. خانه ایی که لم می دهم پاهایم را دراز می کنم دستم را زیر گردنم قفل می کنم و می نویسم با خیال راحت .. نه به دیگری فکر می کنم نه به لفظم نه به لحنم  ... فقط هر آنچه که بر دلم می اید می نویسم و می نویسم ... دوستان همراه عذز مرا پذیرا باشید اینجا خانه امن من است و رمز دارد و رمزش از آن من و آن دو می باشد .. حتی شما ..
6 آبان 1393

آه هلیاااااااا

نازنین دخترم ... مخمل موهایت همه زندگیم ... بزرگ می شوی و بزرگ می شوی  و من این قدکشیدنت ... حرف زدنت ... ابراز احساساتت و شناخت پیرامونت را عاشق و عاشقتر میشوم .. فدای قدمهای کوچکت که وقتی صدای ماشینم را میشنوی بدو بدو به استقبالم پله ها را طی می کنی ... نفسم هر جایزه ای که برایت بگیرم باز هم در مقابل حس خوبی که به من میدهی ناچیز است ... در مقابل خمار چشمانت همه زندگیم را قمار می کنم ... هلیای من .. تپش قلب من روز به روز تندتر و قویتر میشود فقط به عشق بودنت ... همه چیزت را دوست دارم حتی نق زدن هایت .. روی فرش گواش ریختن هایت ... زندگیم را پر از رنگ کردی قرمز سبز زرد و ... این رنگها را دوست دارم  همانند دستانت پاهایت صدایت و عمق نگ...
20 مهر 1393

دیالوگ 15

هلیا - عصر از خواب پا شده زار زار گریه می کنه من - هلیا دوست داری حرف بزنیم هلیا -رها گریه میکرد مامانش ولش کرد رفت الان تو مهد کودک تنهاست من - دخترم همه مامانا میان بچه هاشونو می برند هلیا - اما تنهاست از ناراحنی رها گریم میاد من - حالا فردا می توونی ازش بپرسی که مامانش اومد دنبالش یا نه هلیا - مهد می رفتی دوستت گریه می کرد گریه می کردی ؟ من - نه می رفتم کنار دوستم باهاش صحبت می کردم هلیا - خوب حالا فردا من بهش نقاشی و خمیر بازی یاد میدم من - خیلی خوبه که اینقدر به فککر دوستت هستی دخترم پانوشت _ خدایی تا سوم راهنمایی دلتنگ مامانم بودم از پنجره کلاس زن حیاط بغلی رو به یاد مامانم دید می زدم حتی یه بار نمره...
7 مهر 1393

روزگار مهد کودکی

دخترم خورشیدم همه جان و روحم امروز شروع رسمی مهد کودکت بود و من طبق صحبتی که قبلا کرده بودیم باید در حیاط می ماندم و حبس می شدم به شنیدن ضجه هایت مامان گفتن هایت و بغضهایم را فرو خوردن ... شیرینم هلیا از هرچیزی برایم باارزشتر و عزیزتری .. اما مادر باید روی پاهای کوچکت بایستی و اجتماع را در یابی .. وقتی پشت در بسته ضجه می زدی یادم به اولین دیدارم با شما افتاد .سراپا انتظار بودم برایت .. حالی که جز خودم انتظار درک دیگری را ندارم خودم می فهم و خدای خودم  اما امروز  همان به ظاهر بی محل به شما بودم ... بعد از گریه کوبنده ات رفتی بدنبال بازیت بدنبال همان چیزی که انتظار داشتم و هر از گاهی سرک کشیدن هایت پشت شیشه .. عزیزم نفسم وجودم بی ...
7 مهر 1393

لاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم

دخترکم برای کسی که برایت نمی جنگد نجنگ ... چرا هر روز اشکهایت را پاک کنی ... کسی را که باعث گریه ات میشود را پاک کن دخترکم به سوی کسی که ناز میکند دست نیاز دراز نکن ... بیاموز این تو هستی که باید ناز کنی .... دخترکم تو زیباترینی ... همیشه با این باور زندگی کن ... خودت را فراموش نکن ... شاید گریه یا خنده هایت برای بعضی ها بی ارزش باشد اما به یاد داشته باش کسانی هستند که وقتی می خندی جان تازه می گیرند ... دخنرک من ! هیچگاه برای شروع دوباره دیر نیست ... اشتباه کردی برخیز اشکالی ندارد .. بگذار دیگران هر چه دوست دارند بگویند خوب باش ولی سعی نکن این را به دیگران بفهمانی دخترکم شاید شاهزاده را همه بشناسند اما ...
5 مهر 1393

دلنوشته

دلم برای اینجا چهاردیواری که بوی خنده ها و گریه هایت را میدهد تنگ است . هلیا ی من بهترین نعمت بهشتی من .. روز به روز یزرگ میشوی و سوالهاست پیچیده تر ... نگاهت دقیقتر و روحت وسیعتر میشود ... این روزها درگیر مهد کودکت هستیم و انتخاب آنچه که با هدفم تطابق داشته باشد ... دلبندم هرنفس من فدای چشمانت ... امروز به بهانه خرید تغذیه ده دقیقه از مهد زدم بیرون فردا ربع ساعت و پس فردا بیشتر ... این است زندگی علیرغم میل باطنی ام از من فاصله میگیری تا در اجتماعی با هزاران رنگ قرار بیگیری و بتوانی گلیم خود را از آب بیرون کشی ..آغوش من همیشه برای غمها و شادی هایت باز خواهد بود مادر .... هر چه باشی و بشوی باعث افتخارم خواهی بود
25 شهريور 1393

ورود یه دنیای مهد کودک

از واجبات کودک سه ساله ورود به مهد می باشد . چرا که بعد اجتماعی کودک در حال شکل گیریست و ورود به مهد کمک وافری می کند . قبل از شروع ماه مهر بر آن شدیم هلیا را آماده رفتن به مهد کنیم . آنجا در سالن انتظار مهد دیوار می شویم نه می شنویم نه می بینیم و نه سخن می گوییم . تا کودک وابسته نیازش را به غیر مادر عنوان کند . هرچند کاری بس دشوار است اما تنها راه چاره همین می باشد .امیدواریم این مرحله را بدون کم و کاست پشت سر بگذاریم و خود را برای چند ماه دیوار بودن در مهد آماده کرده ایم ... اولین روز ورود به مهد ... جشن آب و رنگ در دومین روز ... و این هم سومین روز که نتیجه حاصله از دیوار بودن ما استقلال هلیا در بیرون آوردن و پوش...
12 شهريور 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به خورشید من می باشد