هلیاهلیا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 7 روز سن داره

خورشید من

طعم خوش قولی

  از صبح دوسه بار به دخترم گفتم می برمت شن بازی!بعدظهره هلیا از پله آشپز خونه بالا رفته می خواد بیاد پایین اما با کله . پدرش نشسته تا بهش یاد بده که با پا پایین بیاد اما مرغ یه پا داره وکار خودشو انجام میده هیچکدووم حالی واسه بیرون رفتن نداریم .. وجدانم راضی نمیشه کلاه سر دخترکم بذارم ولش کن بابا حالا از کجا می فهمه شن بازی یعنی چی ؟ بعد از کلی کلنجار با خودم حس مادری پیروز میشه با این دلیل که دخترم نمی فهمه اما من که می فهم بد قولی یعنی چی .می ریم لب آب شن بازی می کنیم اب بازیمی کنیمهر کی رد میشه یه لپی از هلیا میگیره و هلیامیگه ددد . یادم میاد مجرد که بودم آرزوی یه بچه شیرین رو داشتم خدایا سپاسگزارم که دعامو اجابت کردی بزرگی...
24 مرداد 1391

شب 21رمضان 89

از خوشحالی روی زمین بند نبودم خدایا منو مادر کردی جنینی وجود داره که از من و شوهرمه . درست شب ٢١ رمضان ٨٩ امام علی یتیم نوازی کرد دلمو شاد کرد شیرینی محبتش همیشه همراهمه جواب همه دعاهامو داد . شیرینی بدست خوشحال با همسرم پدر آینده بچم میریم به مسجد کوثر که شب نوزدهم اونجا بودیم غرق شادی هستم نمی فهم چطوری بانی مسجد رو پیدا کردم آقا نذر من ادا شد ممنونم از مسجدتون از اسمش از آقا امیرالمونین ! هنوز هم که هنوزه با دیدن اون مسجد جون می گیرم هلیای نازم دخترم پاره تنم عاشقتم مادر . مادر میشی میفهمی اما ان شالله از امام علی هر خواسته ای داری به واسطه یتیم نوازی از من بر آورده اش کنه نه به خاطر یتیم نوازی از خودت . جون دلم عمرم نفس مادر ...  فد...
19 مرداد 1391

سفر به تهران

شیرینم بهتزینم بعد از چند هفتهدارم برایت می نویسم . مادر ودختری رفتیم تهران دیدن اقوام تجدید خاطرات کودکیم . روز اول عالی بودی اما روزهای بعد گرفته کسل نق نقو و چسبیده به مامان بودی خیلی زیاد بهانه پدرت رو می گرفتی و آتش به جانم می زدی عذاب وجدان لحظه ای مرا رها نکرد مدام خودم را سرزنش می کردم کهچرا از پدرت جدایتکردم .اما چه کنم من هم آدم هستم و می خواهم اندکی برای خودم باشم جانم عزیزم با تمام بهانه هایت خوشحالم که لحظه ای آزارت ندادم فقط تحمل کردم و برایت انطور که باب دلم بود رفتار کردم . نازنینم با وجود همه بهانه هایت بازهم دوستت داشتم وخواهم داشت ...راستی به محض ورود به تهران شروع به راه رفتن کردی   ...
19 مرداد 1391

رنگین کمون مامان و بابا

از چهارشنبه منتظر یکشنبه ای که قراره بیاد بودم نوبت رنگ بازی نی نی هاست هلیا عاشق رنگ و متعلقاتشه . همه مادرها نشستند و فانتزی دارند به بچهاشون آفرین می گند . نه نمیشه بهتره لباس هلیا رو در بیارم و روبروش بشینم وحسابی بازی کنیم اما تو بازی از هلیا کم میارم چون اون خوشحالتر وشیطونتر از مامانشه و اول رنگ رو می خوره بعد دستشو می زنه توی رنگ و روی کاغذ حالا نوبت زانوهاشه وحالا پاهاشو می زنه توی رنگ و روی کاغذ ! از تعجب مونده شاخ در بیارم همینطور بقیه مادرها . زندگیت رنگین کمونی نفس مادر .... ...
19 مرداد 1391

تقدیم به خواهرم

هلیای من! تابنده زیبایم! از کجا برایت بنویسم ازاینکه آدمها نزدیک بهم اما از هم دور یا دور اما نزدیک بهم ؟ چقدر خوشحالم خدای من دوباره چراغ یه راه را برایم روشن کرد چراغ ارزش بودن اطرافیان .دخترم برایت بهترین ها را می خواهم وداشتن خواهر از بهترینهاست . عزیزکم جانم دوست دارم به آن روزها بگردم روزهای کودکی نوجوانی وبه زبان خودمانی به خانه پدری! در جمع خواهرها وبرادر. بهاتاقم تختم وکتابهایم دوستانم.ای کاش بیشتر قدر فهمیده بودم ای کاش دستانمادرم اینجابودو بوسه ای طولانی بردستانش می زدم دلم برای شبهای شهریور حیاطمان چه بی تاب شده ستاره های کویر وآن نسیم خنکپشت بام ... جان مادر پاره تنم به حتم روزی دلم برای کمد پر از لباس های تو تنگ میشود ب...
19 مرداد 1391

تلاش بی صدا

بی حالم احساس می کنم هیچ جانی در بدن ندارم به قول خودم شل شلی کارهامو انجام میدم هلیا کجاست ؟ میرم ببینم کجاست برکه می گردم می بینم با تلاش فراوون وبی صدا چارچنگولی پشت سرمه وسط حمام چطوری پله زده و اومده بالا خودم هم نمی دونم بغلش می کنم وانگار صدجان واسه بوسیدنش پیدا می کنم چه بوس شیرین وخنکی ! جانکم عمرکم دوستت دارم ...
19 مرداد 1391

نازنینم ..

  عزیزم مادر فرداهای من ! روزت مبارک دختر کوچکم مادر نوه هایم قربون دستای قشنگت . چقدر خوبه که هستی کنارمی همدم و رفیق روزهای من. امروز اولین روزی بود که تراشه های الماس رو باهم کار کردیم بهترین ها رو برات می خوام . بودنت بهترین هدیه برای منه خوشحالم که هستی و نفس می کشی مامان فدای هر دم وبازدمت ... ...
19 مرداد 1391

نگاهت بردستانم عذاب است

  آرام جان مادر ! هلیای من زیباترینم صبورترینم مرا ببخش که باعث آزارت شدم  مادر . دوستت دارم نمیخواهم ضرری به تو شعله سرکش وجودم برسد . این چه آتشیست که در وجودم برپا کرده ای . من تو را عاشقم من تو را زندگی می کنم با هر روزت با خندیدنت باذوق کردن هایت . یک شبانه روزست که پستونک نخورده ای اذیت شدی اذیت شدیم جان مادر خواب نمی رفتی هرکجا به دنبالش بودی حتی در یقه لباست زیر پتویت . نگاهت بر دستان من و دستان من در عذاب نگاهت! عمر مادر می خواهم همیشه برایم بخندی می خواهم بهترین باشی زیباترین لبخند لبانت را می خواهم نه کجی دندان هایت را نه فرم برگردان لبانت را ! مقاومت کردم لحظه ای زمین نگذاشتمت چه خوب که گذشت و ما با هم قل...
19 مرداد 1391

ابتکار

مشغول آماده کردن افطاری هستم هلیا توی دست و پامه . کبریت رو بهش می دم تا چند دقیقه ای ساکت بمونه همه کبریت ها رو می ریزه بیرون و بدو بدو میره . با قطره مولتی ویتامین بر می گرده می خواهم یادش بدهم که می تواند کبریت ها را درون بطری بریزد اما قبل از من این کار را خودش انجام می دهد تا آخرین چوب کبریت .... فدای ابتکارت فدای بوسه هایت فدای دوغ خوردنت که با اووووووووووو می فهمانی که دوغ می خواهی .... ...
10 مرداد 1391